اي مفيد

عکس صفحه سرخ

سکوت کرده‌ای روضه‌خوان؟
به احترام قرآن....

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 آبان 1392

 دارد
ساز غمناک‌ترین مرثیه‌ی جهان
کوک می‌شود ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 آبان 1392

دارد
دل مرده‌ی این شهر
زنده می‌شود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 آبان 1392

غربت از بین نمی‌رود
از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر ...  +

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 مهر 1392

مسلم 
به درهای بسته می‌خورد

زینب
دلش هزار راه می‌رود ...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 مهر 1392

دلتنگ سلامم نیست؟
درب وادی السلامتان پدر...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 20 مهر 1392

زینب
دلش شور می‌زند
از رسیدنش
ما
دلتنگ رسیدنش

...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 مهر 1392

به حضرت پائیز بگویید زودتر بیایند، به همان سرعت از روی برگ‌های خشک و زرد بگذرند؛ رسیدند به چهارده آبان‌شان مشکی بپوشند. پا به پای هم برویم در تکیه‌ها، سرمان را بگذاریم بر شانه‌ی هم، یکریز بباریم..
دلمان تنها هوای محرم دارد و بس

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 30 شهریور 1392

همه‌ی قصه‌ی زندگی‌اش را پشت تاکسی نارنجی‌اش نوشته بود:
«امام رضا، ممنونم که به رضام شفا دادی»...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 شهریور 1392

کاروان رسیده بهشت. پیرمرد پشت تریبون می‌گوید: «خودروی اول برای خانم‌هاست. بگذارید تابوت‌ها را خانم‌ها ببرنند معراج». ایستاده‌ایم کنار پیاده‌رو و حسرت می‌خوریم. صدایی از جمعیت پشت سرمان می‌گوید: «خانم‌ها چطور بردارند؟» خانمی با اشک جوابش می‌دهد: «تابوت‌ها سنگین نیستند. خانم‌ها هم می‌توانند بردارند»...



اگر دریا نمی‌گنجد به کوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جســـم پهلوان‌ها را؟


یادم می‌آید می‌گفت: «اگر معنای این یک بیت را بفهمی دیگر نمی‌پرسی چرا قبر عباس(ع) کوچک است»..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 شهریور 1392

روزهایت باید
در انتظار روزی بگذرد
که بر آن
مهر سفر کربلا خورده است..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 3 مرداد 1392

اصلا در بنی‌هاشم 
همه چیز از مادر  به بچه‌ها ارث رسیده
یکی‌اش همین:
با صورت زمین خوردن ..

 


 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 اسفند 1391

هنوز چهل روز تمام نشده
هنوز زائرم
هنوز دارم پای پیاده می‌روم
هنوز مانده تا حرم
هنوز در راه مانده‌ای خسته و دل‌شکسته‌ام
هنوز بی‌سر و سامانی بی‌آشیانم
این سو.. این سو را نگاه کنی می‌بینی
این زائر خسته‌ی دلتنگ را..

یک جرعه، تنها یک جرعه.. تشنه‌ام

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 بهمن 1391

دل است دیگر؛ تنگ می‌شود
گاه و بی‌گاه..


سنگ اگر بود
تو که نمی‌بردی‌اش..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 بهمن 1391

این خاک
دلتنـگی‌اش برای آسمان
تمامی ندارد
پـــدر ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 14 شهریور 1391

. نشسته بودم برابر ایوان طلایت. شب آخر. هی دلم می‌رفت پیش زینب(س)هی روی لبم زمزمه‌ در می‌گرفت: «مکن ای صبح طلوع».. هی قلبم بیشتر می‌گرفت و گلویم.. و اگر اشک نبود.. آه زینب..

. روضه بلد نبودم.حتی نمی‌دانستم وقت خداحافظی چه باید بگویم. می‌گفتم «زینب» و اشک..

. مانده بودم تا صبح همان جا بنشینم  یا بروم سمت دیگر بهشت. سمت شش گوشه. سخت بود. دو راهی سختی بود..

. نرفتم کفشداری شماره را بدهم، کفش‌ها را بگیرم، فرصت کم بود. زمانی نمانده بود. و من هنوز صفای بین دو حرم را سعی‌ای نکرده بودم. اصلا وقت وداع باشد و بخواهی حسین(ع) را یک سمت و عباس(ع) را سمت دیگر بگذاری و بروی دنبال کفش.. پا برهنه راه افتادمنمی‌دانم چند بار.. حسابش از دستم در رفت بس که ایستادم، برگشتم سمت گنبد عباس(ع).. دوباره رو به گنبد حسین(ع).. چند قدم و باز ..


. رسیدم حرم. آنجا هم همین بود. یک طرف صحن ارباب، یک طرف تل زینبیه. در هیاهوی تپش‌های قلبم روضه. دلم می‌رفت و می‌آمد.. هروله می‌کرد و بی‌صدا اشک می‌ریخت و.. می‌خواندم: «زینب صدا زنان، سوی کی می‌رود؟ او را چه می‌شود؟ نام که می‌برد».. آه زینب..

. نشسته بودم بین‌الحرمین و  ناباورانه سر می‌چرخاندم رو به این گنبد و آن گنبد و با خودم می‌گفتم: «پس چرا جان ندادی؟ اینجا کربلا بود»..

. تکه کاغذ توی دستم دیگر جایی نمانده بود برایش، از حرف‌هایی که از ترس فراموشی نوشته بودمشان. یک گوشه‌ای اما، برای چند کلمه هنوز جا داشت. تا بنویسم و نگه دارم برای چنین روزی:

       
         دارم می‌روم از درد دوری‌ات بمیرم
         اما..
         به تو که نمی‌توانم بگویم بگذار به درد خودم بمیرم....
         ما هكذا الظن بك...


. عباس(ع)!
آن بار هم به بهانه‌ای بردیاین بار هم..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 مرداد 1391

آدمی که برای کربلا لحظه‌ها را می‌شمارد زنده است
آدمی که قدم در کربلا می‌گذارد نمرده پای در بهشت گذاشته
اما..
آدمی که می‌خواهد با کربلا وداع کند و به دنیا برگردد.......

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 تیر 1391
آدم نباید بگیرد روضه‌خوان دارد چه می‌گوید
نباید کنایه‌ها را بلد باشد
نباید بفهمد چه شد
نباید ..
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 تیر 1391

لم یلد
و لم یولد..


پس چرا تا می‌گویند حسین(ع)، یاد تو می‌افتم؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 تیر 1391

گریه به گریه
نو به نو

آب می‌شوم در روضه‌هایت..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 خرداد 1391

دلم
شور تو را
واحــــــد می‌زند ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 خرداد 1391

درازای این غصه را
کوتاهی این قصه‌ها قد نمی‌دهد

فاطمیه می‌آید و نمی‌رود
وقتی هنوز او نیامده است

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 اردیبهشت 1391

بلندی آه علی(ع) را
کوتاهی هیچ‌کدام از کوچه‌های عالم 
کوتاه نکرد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 اردیبهشت 1391

تاریخ
از محدوده‌ی جغرافیای کربلا
فراتر نمی‌رود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 فروردین 1391

آدم شاعر هم می‌شود
باید بلد باشد
واژه‌ها را بدوزد به زینب نگاهت

استعاره‌ها را گره بزند به شش گوشه‌‌ی ضریح‌ات
قافیه‌ها را برساند به عباس دستانت ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 فروردین 1391

یک آه می‌کشد
و تمام بادهای عالم
زائر مزار مادر می‌شوند

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 17 فروردین 1391

علی(ع) اشک می‌ریزد و
تسبیح فرشته‌ها خیس

الله اکبر!
دختر پیامبر را..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 فروردین 1391

مکبر می‌گوید:
تسبیحات حضرت زهرا(س)

آسمان را برمی‌دارد
«امن یجیب المضطر اذا دعاه»..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 15 فروردین 1391

مکبر می‌گوید:
                  تسبیحات حضرت زهرا(س)


مشکی پوشیده‌اند و شانه‌هایشان تکان می‌خورد
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 14 فروردین 1391

داغی هست بر دل شیعه
که بخواهد دلش، دل بماند
باید تا همیشه این داغ را با خود ببرد

داغی که از کوچه‌ی بنی‌هاشم گذشت
خاک‌آلود و پیرهن پاره
پرچم سرخ روی گنبد شد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 10 فروردین 1391

آدم
یا باید سرش را بگذارد روی دیوار بقیع بمیرد

یا از غم این نشدن ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 10 فروردین 1391

آدم باید غم‌هایش را بردارد
برود یک گوشه‌ای بمیرد
یک گوشه از عالم

که شش گوشه دارد
شش گوشه برای جان دادن..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 فروردین 1391

به یک بلیط رفت
بدون برگشت
به مقصد کربلا نیازمندیم
از کسانی که دست ندارند، اما دست‌شان در کار است
خواهشمندیم
نگاهی به دل ما کنند ...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 آذر 1390

دلت از آخرین برگ‌های زرد تقویم نیست که گرفته؛

پائیز دارد
آخرین بوسه‌هایش را

بر گونه‌ی یاس سه ساله‌ی حسین(ع) می‌زند..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 آذر 1390

از بالای تل زینبیه
هنوز نگاه زینب(س) است
که فریاد می‌زند:

تا لحظه‌ی آخر
چشم از حسین(ع) بر ندار!
که

ما رایت الا جمیلا . .

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 آذر 1390

دستانت
هم ردیف مشک بود

بر زمین افتاد

چشمانت
هم قافیه با آب
بر زمین ریخت

وقتی شعرت سروده می‌شد..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 آذر 1390

زود است
تکیه‌ها را جمع نکنید
هنوز کاروان در راه است و
خرابه در پیش ..


زینب تکیه‌گاهی ندارد ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 آذر 1390

میان جمعیت که راه می‌رفتم، بعضی‌هایشان یا روی پای مادر خواب بودند یا مقابلش روی زمین؛ تا می‌آمدم پایم را بلند کنم، ناگهان دستی مانعم می‌شد! که مواظب باش! بچه اینجاست... و من که بچه را از قبل دیده بودم، نمی‌دانم چرا دلم هرری می‌ریخت.

همه‌اش می‌خندیدند و می‌خنداندند. دورشان پر شده بود از هوای وان یکاد و آیه الکرسی. گریه‌هایشان به چند ثانیه نمی‌کشید. یا چسبیده به سینه‌ی مادر، یا شیشه های کوچک شیر و آب دستشان..  هوای آسمان بالا سرشان اما.. ابری بود.

راه می‌رفتم و دانه دانه، لحظه لحظه در حافظه‌ی دوربینم ثبت‌شان می‌کردم. یکی داشت آرام آرام لالایی می‌خواند. ابرها نم نم باریدن گرفته بودند. ازدحامی سنگین، راه گلویم را بسته بود. نشستم. کنار پسر بچه‌ی کوچکی 4-5 ساله. نشسته بود مقابل مادرش. خواهر شیرخواره‌اش روی پای مادر خواب بود. آمدم یک نفس عمیق بکشم و راه گلو را باز کنم که پرسید: «مامان! اینا چرا گریه می‌کنن؟»
- «برای امام حسین(ع). دیروز برات تعریف کردم که. علی اصغرش رو شهید کردن مامان».. و مادر، گریه امانش نداد. کودک چندماهه‌اش را به سینه فشرد و های های گریست..

نفسم بالا نیامد دیگر. چیزی نمانده بود! از بس دلم ریخته بود! چادرم را کشیدم روی صورتم. ازدحام گلو را بیرون ریختم.. هق هق..


به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 آذر 1390

امتداد این ناله را
کوتاهی این حنجره‌ها
به مقصد نمی‌رسانند 

وسعت این بغض را
گلوگاه این ناله‌ها
کوچک است

کربلایت را می‌خواهم حسیـــن(ع)

کی مرا می‌بری و برنمی‌گردانی؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 آذر 1390

‌من
وارثِ تکه‌ای از دل سوخته‌ی زینبم(س) ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 آذر 1390