اي مفيد

انقدر این ور و اون ور نایستید.. حرکت کنید..

كاش با تو بودیم آن زمان كه فرشتگان تو را بر هودج نور می‌گذاشتند و بال‌های خویش را سایبان زخم‌های روشن تو می‌كردند. گریه‌ی ما، نه برای رفتن تو، كه برای جا ماندن خویش است. احساس می‌كنم كه در این قیل و مقال، چه قال گذاشته شده‌ایم، چه از پا افتاده‌ایم، ‌چه در راه مانده‌ایم، چه در خود فرو شكسته‌ایم

شهید آوینی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عده‌ای از پروانه‌ها جمع شده بودند و از دور به نوری که در دل تاریکی دیده می‌شد نگاه می‌کردند. هر کس چیزی می‌گفت. پیری از جمع برخاست و گفت: «از شما کسی حاضر است برود و از نوری که می‌بینیم برای ما خبری بیاورد؟» پروانه‌ای گفت: «من می‌روم». رفت تا میانه‌ی راه، شعله‌ای دید و برگشت. دیده‌ی خود را برای جمع بازگو کرد: «من شعله‌ای دیدم که می‌سوخت و گرمای آن را نیز حس کردم و بیش از آن جلو نرفتم». پیر گفت: «کس دیگری حاضر است نزدیک‌تر برود؟» پروانه‌ای دست بلند کرد و رفت. تا نزدیکی شعله رسید. داغی شعله را حس کرد و ناگهان آتش به بالش گرفت. پروانه برگشت. از آتش سوزنده‌ی شعله گفت. و از بالی که سوخته بود. پیر گفت: «کس دیگری هست نزدیک‌تر برود؟» این بار پروانه‌ای که مشتاق رفتن شده بود برخاست و بال گشود و رفت. در دل شعله‌ها رفت و بازنگشت. انتظار پروانه‌ها بیهوده بود. پیر گفت: «فهمیدن یعنی رفتن و سوختن. عشق یعنی بازنیامدن. نوری که برای ما تنها نور بود، برای پروانه‌ی اول شعله‌ای سرکش و برای پروانه‌ی دوم شعله‌ای سوزان بود. اما آنچه که پروانه‌ی سوخته دید هیچ کدام نه دیدیم و نه شنیدیم. برای رسیدن به حقیقت باید مشتاق بود و دل به شعله‌ها زد. نباید ترسید. نباید بازگشت. آن‌کس که می‌رود راهی برای بازگشت ندارد. و آن‌کس که رسید و فهمید بازگشتی ندارد برای بازگو کردن. و سر عشق همین است».

هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و لبانش دوختند


خاک رملی فکه کربلای ایران است و شهدایی که زیر آفتاب سوزان لب تشنه و خسته جان دادند و پیکر مطهرشان ۱۰ سال زیر آفتاب داغ ماند رفتند و چشیدند طعم عطشی را که سیدالشهدا و یارانش در کربلا چشیدند. آنها با پای خودشان -که نه- با بال‌های بهشتی‌شان دل به شعله‌های وصل سپردند و عاشقانه در آتش وصال سوختند. و سال‌ها بعد پروانه‌ای از قافله جامانده بال در بال آنها گشود و به دیدار معبودش شتافت.

چه عاشقانه رفتند و چه پروانه‌وار سوختند. کاش ما را هم از این معبر تنگ گذری بود.

عنوان از مستند روایت شیدایی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 فروردین 1389