اي مفيد

بغض‌های کال

وقتی تو می‌خواهی بروی و کسی همراه تو نیست. وقتی تو می‌خواهی بروی و کسی برای بدرقه‌ات نمی‌آید. وقتی تو می‌خواهی بروی و کسی نه ماندنت را می‌خواهد و نه حتی رفتنت را. وقتی تو می‌خواهی بروی و  تنها یک دنیا دلتنگی و خاطره نگران و چشم انتظار برگشتنت مانده است.
دلگیرم. دلگیرم و پائیز دوان دوان به پای قدم‌های خسته‌ام رسیده است. امروز برگی درست جلوی پاهایم از درخت پیر و خسته‌ای بر زمین افتاد و  پایم روی زرد و رنگ پریده‌اش را ندید و بی‌هوا..

چقدر راه تا بهار مانده؟ چند پا؟ چند قدم؟ چند نفس؟ چند بغض؟
من داغم. داغ از رسیدن و کال از نچیدن..

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 شهریور 1388