اي مفيد

آرزوهای سوخته

راه کمی تا غروب مانده است. شاید به اندازه‌ی یک خواب کوتاه بعد از ظهر. من تا غروب راه خواهم رفت. ولی هرگز دستانم به رنگ غمگین چشمان خورشید آغشته نخواهد شد. نگاه سنگین افق مرا تا دوردست رویاها خواهد برد. ولی تنها با صدای سوسوی اولین ستاره‌ی شب، به درون خود باز خواهم گشت. نسیمی از دور می‌آید، ولی خالی از لبخند سپیده است. خورشید فردا دوباره خواهد دمید و زندگی با صدای گنجشک‌های سرمست از بهار رنگ دیروز  به خود خواهد گرفت. صبح، با طلوع یک عابر از دوردست خیابان، که به سمت زندگی روزانه‌ی خویش می‌رود از نو آغاز خواهد شد. بوی نان تازه خواهد آمد، ولی من، باز هم تنها خواهم نشست. با آرزوهای سوخته‌ام، با یک مداد پر از واژه‌های زغالی پشت پنجره‌ی روز، خیره به آسمان آبی و دل گرفته، به انتظار یک غروب دیگر..
 

خورشید ابر آلوده چشم‌هایم غروب می‌کند، و اولین سوسوی ستاره‌ی اشک، از نگاهم طلوع می‌کند. باز هم غروب، بوی شب و تنهایی و نگاه می‌آورد، و من سکوت می‌کنم و چشم‌هایم مثل شب پیش فریاد خیسی خواهند کشید.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 فروردین 1388