اي مفيد

گنجشک بی‌گناه من

گیتار دلم باز هم غم بی‌حوصلگی‌هایم را با دستان بغضی که هر لحظه گلویم را بیشتر می‌فشارد، آرام آرام در گوش همسایه‌ی مهربان چشمانم، اشک بنواز. من امروز در آئینه مرده بودم. خودم با همین چشم‌هایم که نگاهش سرد بود دیدم. نگاه آینه، مرا تا دوردست روزهای زندگی‌ام برد. آن‌روزها که شاد و بی‌قرار بودم. زنده بودم و زندگی می‌کردم.    

       من اینجا ایستاده‌ام، کنار تو، تویی که دست‌هایم را درون دست‌های اندوه نهادی و مرا برای همیشه، اسیر دل خسته‌ام کردی. اینجا همان جائی‌ست که پسر همسایه، با تیر و کمان چوبی‌اش، گنجشک بی‌گناه مرا کشت، و من آن‌روز تا شب، بهانه‌ی روز شیرینی را که تلخ شد گرفتم، و شب تا صبح در آغوش مادرم، آرام و بی‌صدا، برای جوجه‌های بی‌مادر گریستم. اینجا همان جائی‌ست که تو مرا با گریه آشنا کردی، و بعد از آن من و لبخند هر روز دعوا می‌کردیم و قهر می‌شدیم تا این‌که یک روز برای همیشه بیگانه شدیم.

آه ای همسایه‌ی مهربان چشم‌هایم «اشک»، بی‌خبر از من کجا رفتی؟ چرا دیگر وقت دل گرفتگی‌های خاکستری‌ام سراغم نمی‌آیی؟ چرا مرا تنها رها کردی؟ برگرد! چشم هایم را تنها مگذار! من نگاهم بی‌تاب و بی‌قرار توست. برگرد.. گلویم بغض را دوست ندارد. من دلم برای گریه کردن تنگ شده.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 فروردین 1388