اي مفيد

حتما باید راهی باشد

چقدر دور شد‌ه‌ای.. پلک‌هایم هم فهمیده‌اند و اشک‌شان در نمی‌آید از ترس این دستمال‌های کاغذی. یک وقت برای دوستی نوشتم «ابرها از آنچه که در آسمان می‌بینیم به ما نزدیکترند». چند وقتی‌ست زیاد سر به سر ابرها می‌گذاریم من و چشم‌هایم. شانه‌ات که نباشد، این موهای بافته هم شانه به خود نمی‌بینند. یک وقتی یادم می‌آید گریه که می‌کردم اشک‌ها را که تند و تند سر می‌خوردند روی گونه‌ام با پشت دست پاک می‌کردم. شبیه‌اش را دیده‌ای حتما. بچه‌ها... خواهرم که داشت موهایم را می‌بافت بچه‌ها هم نشستند توی صف.. چند وقتی‌ست یا کاری به کارشان ندارم یا آن جا که نباید پیدایشان شده و سریع کیف را باز کرده‌ام و دستمالی از بسته‌ی فال‌دار کشیده‌ام بیرونُ... بعد هم یادم افتاده هنوز فال را باز نکرده‌ام و گرفته‌امش توی مشت و رفته‌ام گوشه‌ای، دور از نگاه همه، چشم‌هایم را فشرده‌ام به هم... راستی! تو هم وقت فال گرفتن چشم‌هایت را می‌بندی؟! یا این تنها عادت ما زن‌هاست؟ چقدر دوست داشتم یکبار وقت فال گرفتن سرم روی شانه‌ی تو باشد، حافظ را باز کنی، من از گوشه‌‌ی چشم تماشایت کنم و توی دلم بخندم به حافظ که.. ای بابا! کجای کاری با این غزل‌هایت... طی شد ایام هجر و...‏
ای بابا.. کجای کارم با این حرف‌ها؟! تو دور شده‌ای. خیلی دور.. هر چقدر هم ابرها نزدیک باشند. هر چقدر هم فال‌های دخترک فال فروش ایستگاه مترو آزادی معجزه کند و حافظ هر بار بگوید: یوسف گمگشته بازآید.. تو برنمی‌گردی..... اما حتما باید راهی باشد که این موهای من به شانه‌های پلاستیکی عادت کنند. مگر نه اینکه چشم‌هایم به نبودنت عادت کرده‌اند و دیگر وقت و بی‌وقت چکه... اصلا آن‌قدر چکه کردند که یک روز مادر گفت خواب ندارم از دست چشم‌هایت........ فردایش با چشم‌های سرخ به مادر گفتم خواب هم خوب است. اگر بیاید.. اگر ببرد.. اگر بیاورد....‏
 



دیدی آخرش سپردی‌ام دست همین خواب‌ها و رفتی...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 شهریور 1392