اي مفيد

هذیان - 3 (شین.میم.ر)

 

عجب سکوتی کرده است باران
عجب نگاه بی‌دریغی نثار آسمان تاریک کرده است این شهر روشن زمین!
عجب غوغایی به پا کرده است
آستین‌های کوتاه شلوار و یقه‌های باز غیرت و مانتو‌های براق چسبان
بوی رژ و عطر و ادکلن کجا؟
بوی باروت و خردل و شین.میم.ر کجا..

 

راستی؛
از جوانمرد قصاب چه خبر؟
شوش؟ مولوی؟ راه آهن؟
مرام حیدر سر کدام چهارراه جا ماند؟
بگو بروم بیاورمش!


می‌خندی؟
هــی..
موجی شده‌ام دوباره انگار..

دیده‌ای؟
چه همآغوشی زیبائی‌ست
لحظه‌ی اوج هواپیما و پاره پاره شدن شکم آبستن ابرها!

جلف گفتم اینجا را؟
ببخش برادر..
ببخش
خواهی نشوی رسوا..
- خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت..

جماعت؟
ای دریغ
عجب از قافله جا ماندیم ما..

کجایی عباس؟
تشنه‌ام انگار!
این عطش دیدار مرا می‌کشد آخر..


یادت هست؟
آشنای دیرین شعرهای بی‌وزن و قافیه‌ام 
آخر شهر شما همه بی‌واژه شعر می‌گفتند
حالا من بی‌وزن و قافیه
عیبی دارد مگر؟

یادت هست شعر بلند و تازه و روشن سهراب را ؟
همان دیگر٬
آه! همان..
حالا مگر چه فرقی می کند؟
تازه با نو؟ یا نو با روشن؟
نو همیشه تازه است و تازه هم همیشه روشن

هـی..
صدای پای آب
و نردبام که ارتفاع حقیری داشت
و شما رفتید
و من
هنوز سر پله‌ی اول..

ای ابر‌های حاصل‌خیز پائیزی!
بر این زمین باران‌خیز خشکسالی
هر چه شکوفه‌ی سیب را می‌خواهید درو کنید!
من دوباره هوای شعرهای بی سر و ته به سرم زده است
و فصل هم هنوز
همان فصل سرد پائیزی‌ست
همان که آخرش شاید دست‌های ما را به هم.. آه..

مگر چه فرقی می‌کند؟
پنج شنبه‌های با تو یا جمعه‌های بی‌تو..
تو بگو
آشنای دیرین شعرهای بی‌وزن و قافیه‌ام؛
یا تو از میان قرن‌ها برخیز و
مکالمه‌ی آدم و آهن
معادله‌ی سیب و حوا
و مجادله‌ی پاهای خسته با آخرین پله‌ی نردبام را
شعری بگو پروین "اعتصامی" ..

دلم عجیب هاشور خورده است
در این نامعادله‌ی بی‌جواب..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 بهمن 1387