اي مفيد

دل نبندی

دیگر خوب فهمیده‌ام دنیا برای همیشه داشتن چبزهای خوب نیست. هر چه خوب‌تر، زودتر تمام می‌شود. زودتر می‌رود. زودتر از تو می‌گیرند. خوب که دقت کرده‌ام به آن وقت‌هایی که این خوب‌ها را می‌گیرند، دیده‌ام خدا نزدیک‌تر شده.. آمده درست زیر گوش تو، کنار همان رگ گردن، نزدیک‌تر از آن حتی..


بعد خوب‌تر که نگاه کرده‌ام، دیده‌ام این از دست رفتن خوبی‌ها و نزدیک شدن خدا، همیشه بینش یک غمی بوده. یک غمی که رو به هر طرف کرده‌ای بگویی‌اش، دیده‌ای هیچ کس نیست. بعد خدا آمده، ایستاده برابرت که: «مرا می‌خواستی؟ بگو عزیز دلم.. من سراپا گوشم»
 
بعد این وقت‌ها، به قد و بالای خدا که نگاه می‌کنم، به مهربانی و  آغوش گرمش، می‌بینم: خدا هم خوب بلد است معشوق یکی یک دانه‌ بودن را. اصلا خوب می‌داند کجا و کی، و چگونه بیاید، و چقدر قبلش برای تو مقدمه بچیند که اول اسیرت کند، بعد تشنه‌ات..
 
گوشه‌ی چشمی بالا می‌زند، دل می‌برد و باز می‌پوشاند و می‌گوید: «مرا می‌خواهی؟ این که نشانت دادم، تنها یک گوشه ی کوچک بود» بعد با ناز و غمزه‌ای ادامه می‌دهد: «تمام مرا نمی‌خواهی؟ بلند شو و بیا.. شرطی برایت ندارم، اما.. بهای زیادی باید بپردازی» بعد هی خوبی و خوب و خوب‌تر را می‌گذارد سر راهت و تنهایت می‌گذارد با آنها، و تو باید یاد گرفته باشی که دل نبندی..
 
اصلا خدا آنقدر ناز می‌کند،  ناز می‌کند که تو یک وقت چشم باز می‌کنی می‌بینی عاشق همین ناز کردن‌ها شده‌ای. عاشق ناز کشیدن‌ها، همین رفتن‌ها و در تب و تاب رسیدن‌ سوختن‌ها..
 
بعد یکی از آن خوبی‌ها، که شاید باورش سخت باشد اگر بگویم نباید به آن هم دل ببندیم، ماه رمضان است. گاهی آنقدر در خوبی و صفای این ماه دوست داشتنی غرق می‌شویم، که حواسمان از خود خدا پرت می‌شود. که همیشه بود، همیشه هست، همیشه خواهد بود. حتی وقتی رمضان برود..
 
خدا این ماه بر عکس همیشه‌اش، سی روز می‌آید در برابر تو، راه می‌رود، حرف می‌زند، می‌خندد، کنارت می‌نشیند و می‌گذارد سرت را بگذاری بر شانه‌اش، و با اشک‌هایت پیراهنش را خیس کنی..
 
آنقدر به تو نزدیک می‌شود، که دیگر نمی‌بینی‌اش، و تنها عطر خوش حضورش پر می‌شود در مشامت. و درست در میان خود اقیانوس، از وسعت اقیانوس غافل می‌مانی.. که اینجا عمق اقیانوس است. همان که همیشه آن دورها ایستاده‌ای و به آبی بی‌کرانش چشم دوخته‌ای.. و در حسرت دل زدن به آن..
 
اینجا خدا محو شدن را، آب شدن را، یکی شدن را نشانت می‌دهد. می‌گوید: «ببین! این منم! منی که اگر بخواهی شانه به شانه ام، پا به پای پایم، و دست در دستم بیایی، باید در من حل شوی.. باید خودت را در من، و مرا در خودت پیدا کنی»
 
خدا رمضان را هم از تو می‌گیرد. می‌برد تو را به عمق اقیانوس، و می‌گذارد به عهده‌ی خودت، که همان جا بمانی یا با تمام شدن رمضان بیایی بیرون و دوباره چشم بدوزی به امواج اقیانوس.. و تنها دل خوش باشی به این نگاه و سال دیگری و ماه دیگری...
 
رمضان همان خوبی خداست که به خاطرش می‌شود چشم بسته از تمام خوبی‌ها و بدی‌ها گذشت. فقط وقتی خدا همان را هم  از تو می‌گیرد می‌خواهد بگوید: «حواست باید به من باشد. تنها به من.. با من که باشی، همیشه در آرامش بیکران اقیانوس شناوری»
 
عید که می‌شود، باید برگشته باشیم، باید فهمیده باشیم، باید عمق اقیانوس را و خودش را درک کرده باشیم، آنقدر که نخواهیم از آن بیرون بیاییم..
 
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 مرداد 1391