اي مفيد

به رنگ آرزوی یک جعبه‌ی ۲۴ تایی مداد رنگی

زندگی چیست؟ یک نگاه؟ یک سلام؟ یک لبخند؟ و یا یک بغض سنگین تنهایی.. چه رنگی می‌تواند باشد؟ آبی؟ سفید؟ سبز؟ و یا شاید به رنگ آرزوی یک جعبه‌ی ۲۴ تایی مداد رنگی در کودکی..
وقتی بزرگ می‌شدم، دستانم به تمنای فردایی روشن و زیبا، همیشه جلوتر از من بودند. کوچک بودند، و حالا.. کوچک‌تر شده‌اند! زندگی را دوست داشتم. صبح زود با صدای آواز گنجشک‌ها بیدار شدن، تن را به خنکای نسیم صبحگاهی سپردن، و در یک تشت پلاستیکی قرمز، دست و صورت را به سرمای انرژی بخش آب چشمه‌ی ته باغ آغشتن. زندگی یک دل بی‌غصه بود. پر از نشاط بودن. شاید هم زندگی را با دست‌هایم ، به توپ پلاستیکی‌ام هدیه می‌کردم، که آن‌گونه شور‌انگیز به سوی آسمان آبی پرواز می‌کرد، و با شوقی دو چندان به آغوش زمین باز می‌گشت و تنش را به نوازش گونه‌های خاک آلود آن می‌سپرد. قل می‌خورد و قل می‌خورد، و وقتی می‌ایستاد، می‌دویدم تا دوباره، این لحظه‌ی پر هیاهو را، به تماشای آسمان آبی و درختان و آفتابگردان مهربان‌مان بگذارم. زندگی زیبا بود. آبی بود. یکرنگ بود. من تنها بودم و تنهائی را نمی‌فهمیدم. زیباترین افسانه‌ها را با بازی‌های کودکانه‌ام به گوش رهگذرها زمزمه می‌کردم و آنها نمی‌شنیدند..

زندگی عروسک نازنینم بود، که با لالائی من به خواب می‌رفت. یک تکه پارچه که فرش زیر پایم بود. چادر نماز سفید مادرم با گل‌های آبی کوچک، که سقف روی سرم می‌شد. در بطری نوشابه که قابلمه و بشقابم بود. من در خانه‌ی اشرافی خودم  تنها و فقط با یک عروسک خوشبخت‌ترین انسان روی زمین بودم. زندگی‌ام ساده بود، ولی دل از هر رهگذری می‌برد که آن‌گونه حسرت خانه‌ام را با یک آه به گوش لحظه‌ها می‌سپرد..

 

زندگی در کودکی یکرنگ بود
سادگی سرلوحه‌ی هر رنگ بود

 

دلم برای کودکی‌هایم تنگ شده. مادر! چرا من بزرگ می‌شوم؟ کودکی زیباست. اینجا من دلم پر از غصه شده. هر روز غروب دلم می‌گیرد. پنجره‌ها دیگر مرا به خود نمی‌خوانند. راستی، مادر! آفتابگردان‌مان چه شد؟ همان که همیشه دلتنگ خورشید بود. او هم بزرگ شد؟ مادر.. پس چرا حالا که بزرگ شده‌ام کسی حرف‌هایم را نمی‌فهمد؟ مادر! چرا کودکی‌ام را در آن خانه‌ای که باغچه‌ای پر از گل‌های سرخ و شب‌بو داشت جا گذاشتیم؟ چرا من دیگر بچه نیستم؟ راستی توپ پلاستیکی‌ام کجاست؟ نکند آن را هم، پیش کودکی‌ام جا گذاشتیم؟ عروسکم.. گریه نمی‌کند؟ آخر بی لالائی من خوابش نمی‌برد.. مادر! یک پیراهن از جنس غربت، به رنگ تنهایی٬ برای عروسک دلتنگی‌هایم می‌دوزی؟ آخر این بچه‌ی بازیگوش بی‌حوصلگی‌های دلم، «گریه» پیراهن تنهایی‌اش را خیس کرده..
مادر! می‌دوزی؟

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 آبان 1387