در آخر خرداد..

می‌تواند همه‌ی عمر تو را دوست بدارد
اگر این دلهره، این دل‌نگرانی بگذارد

...
زن نگاهش به درختی‌ست که در آخر خرداد

ناگهان روی زمین ریخته هر برگ که دارد

نه فرود آمده برفی، نه وزیده‌است نسیمی
پس چه واداشته او را که چنین زرد ببارد؟

زن نگاهش به درخت است و به جنگل که قرار است
هم تبر را و هم این حادثه را تاب بیارد

تو به زن خیره‌ای و منتظری دست ظریفش
باز دستان تو را گرم و صمیمی بفشارد

دست‌های تو در این فکر که کی شاخه گلی را
به سرانگشت نوازشگر این زن بسپارد

زنِ سرمازده دلواپس این است که آیا
وقت دارد همه‌ی باغچه را باز بکارد؟

و حواسش به درختان که: مبادا نتواند
جای هر سرو که افتاد نهالی بنشاند
...
می‌تواند همه‌ی عمر تو را دوست بدارد؟
شاید.. اما اگر این دل نگرانی بگذارد..


از کتاب آویشن و اندوه - پانته‌آ صفائی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 خرداد 1392