اي مفيد

عزیزم

ببین تمام شدنی نیست
و فاصله همان قصه است
همان که آخرش شاید ما را به دست‌های هم ..

 

و فصل
هنوز همان فصل سرد پاییزی‌ست
و یخبندانی که آفتاب را گم کرده
هنوز زیر رگبار مانده
و تا پایان آخرین شب زمستان
باید
فاصله را صبر کند ساقه‌ی ترد و نازک دلتنگی من..

 

چه راهی مانده؟
ببین که تپش‌های قلب من
چگونه بر دانه‌های سفید برف نشسته
و تیک تاک ساعت
هنوز
فرصت نبض حضور تو را می‌شمرد ..

 

نگاه کن!
باد می‌آید و من سردم شده است
از این خواب انگار تا ابد ناتمام زمستانی

و اگر سوز سرد یخبندان
خون را در رگ‌هایم منجمد کند
و چشم‌هایم با همین قندیل اشک‌ها
دیگر هرگز از شکوه بلند این خواب سرد و سپید باز نشود
و کوک ساعت تمام شود

آه

دیگر کدام دست
ـ با رگ‌هایی که از زیر پوستش پیداست ـ
ساعت را دوباره کوک خواهد کرد..

 

و تیک تاک تا آخر خواب ناتمام خواهد ماند
و فرصت نبض حضور تو
افسوس
چه ساده
تمام خواهد شد .

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 بهمن 1386