اي مفيد

دگمه‌ای از آبیِ پیراهن تو

تقصیر کسی نبود. آن‌روز که عاشق شدیم جغدی از بالای سرمان گذشت. کلاغی از درخت پرید و من دو نقطه‌ی روشنی را دیدم که در تاریکی مدام پی ما می‌آمد. ثانیههای شومی بود و نحسی از در و دیوار شهر می‌بارید. عجوزه‌ای گوی‌اش را در مقارنه‌ی عقرب می‌چرخاند و عفریته‌ای ما را نفرین می‌کرد. باور کن عزیزم؛ تقصیر هیچ‌کس نبود.
اما.. باید پیر دانایی در جنگل باشد که طلسم بخت کورمان به دست‌های اوست. تاری از خرماییِ موهای من و دگمه‌ای از آبیِ پیراهن تو؛ گرگ و میش صبح فردا، پنهان از چشم مردم شهر، به سراغش می‌رویم.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 20 دی 1389