اي مفيد

آمدی جانم به قربانت ولی ..

یکی تو بگی، یکی من بگم.
تو صداتُ ببری بالا، من صدامُ ببرم بالا.
تو داد بزنی، من داد بزنم.

تو بلندتر داد بزنی. من بلندتر داد بزنم.
تو بلندتر داد بزنی و عصبانی بشی، من بلندتر داد بزنم و با مشت بکوبم تو سینه‌ات..
تو دستامُ بگیری، من باز داد بزنم.
تو بگی بس کن. من بغض کنم و باز داد بزنم..
تو بخوای آرومم کنی، من گریه کنم و سر تکون بدم و تقلا کنم و باز داد بزنم.
تو دستامُ ول کنی و  شونه‌هامُ سفت بگیری و نذاری مشت بکوبم. من هق هق کنم و خودمُ بندازم بغل تو و ..
تو دستتُ حلقه کنی دور تنمُ من صورتمُ فشار بدم به سینه‌تُ باز ..
تو نوازشم کنیُ من از گریه به نفس نفس بیفتمُ ...

همون روزی که بعد از این همه سال نبودن.. اون روزی که باید دیگه خیلی دیر شده باشه برای یک دل سیر خندیدن ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 15 آبان 1389