اي مفيد

سفر، با دست خود گنجشک را برد

نمی‌توانم. نمی‌توانم نخوانم. نمی‌توانم هی دوباره و دوباره نخوانم و بغض نکنم و این بغض‌های لعنتی دلتنگ را گریه نکنم. نمی‌توانم به خیالی خوش باشم که زندگی می‌کنم هنوز و کودکی هستم که کوچه‌های خاکی و باران خورده‌ی پائیز را می‌دود. بی‌هیچ اندوه. بی‌هیچ افسوس. پا به پای هزار هزار گنجشک. بال در بال هزار هزار پرستو..
کاش همان سال‌های لی لی و عروسک، نخی شده بودم به پای بادبادکم، که باد یک روز او را با خودش برد..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 4 آبان 1389