اي مفيد

عکس صفحه نچیده

باید یواشکی رفت..
مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال، اولین اتوبوس را سوار شد. پانزده ساعت در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد. از لای پرده‌ی چرک‌تاب آبی  و از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته جاده را پایید؛ و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید: «مشهده! رسیدیم. التماس دعا!» بعد با لبخندی پیاده شد؛ نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرم، تا خود صبح در شلوغی‌های صحن و رواق‌ها گم شد. آخرش هم از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادم و «خانم نخواب!» یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکمُ و چادر را کشید روی صورتُ در همان حال هم خوابید و هم بی‌کسی و بی‌پناهی و بیچارگی خود را نشان امام داد و شاید هم یک دل سیر..
بعد صدای نقاره‌زنی که تمام شد و آفتاب زد، با گردنی کج و قدم‌های آهسته از باب الجواد آمد بیرون.. 
و دوباره ترمینال و اولین اتوبوس ولووی بیست و چند ساله‌ی درب و داغان و... یک دلِ تنگ که آرام گرفته.

یک مشهد یواشکی لطفا.. +

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 مهر 1392

دیگر رد پایی نمی‌بینم
شاید از رفتن باز ایستاده‌ای، شاید خواسته‌ای نفس‌های آخر نیز..
یا شاید،
نیمه‌ جانی‌ام را سپرده‌ای بر بالی.. چشم نگران و دست به دعا به محرابی...


نه.. نرفته‌ای
خدایی که تو باشی
پیش خودت، برای بنده‌ات...


دعایم می‌کنی؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 مهر 1392

یک چیزی قرار است پیدا بشود در این تاریکی
به تاریکی که یقین کنی
پیدا می‌شود..

وَ ما اَوْضَحَ الْحَقَ‏عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ
و چه اندازه حقيقت روشن است‏ براى كسي كه تو راهش را نشانش داده‏اى..


..مناجات المريدين

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 شهریور 1392

توی پاکت دعا
نامه‌ای به خط خیس
حاوی تمام غصه‌های ما


روی پاکت سفید
یک طرف
آدرسی به رنگ سبز:
جانماز مخملی و خیس ما

سمت دیگرش:
اشک، آسمان، استجابت دعا
آدرس خدا


مهر روی نامه هم
مهر توی جانماز
مهر کربلا


نامه ابر روی ابر
آسمان به آسمان
پله پله از ستاره‌ها
می‌رسد به مقصدش

پستچی:
دست کوچک فرشته‌ها

شب پس از دعا و ناز 
روی پای جانماز
با نوازش خدا
خواب برده بی‌هوا
دو تا چشم خیس را !


«بغضِ نیمه شب، نیاز
دست‌های خالی دعا
اشک، التماس» ..


جواب این نامه
با خود خداست

می‌رسد به صبح
جواب نامه‌ از آسمان

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 مرداد 1392

به روی سیل گشادیم راه خانه‌ی خویش
به دست برق سپردیم آشیانه‌ی خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین تو را
همین قدر تو مرانم ز آستانه‌ی خویش

«رهی معیری»




تمام شد. همیشه همین‌طور بوده. همیشه می‌برندت بهشت و برت می‌گردانند. تا بوده قصه همین بوده..
 
قصه‌ی آدم و هبوط. قصه‌ی آدم و سرگشتگی‌ها، قصه‌ی آدم و بی‌قراری‌ها، قصه‌ی آدم و دلتنگی‌هایی که تمام نمی‌شوند، هر چند.. تو نزدیک‌تر باشی از رگ گردن به او..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 خرداد 1392

ریخته‌ای
چون سوزِ نای چوپان
در "هی های"هایِ دشتی گلویم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 30 اردیبهشت 1392

من زندگی دوباره را دوست دارم
اما.. از «زندگی» می‌ترسم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 30 اردیبهشت 1392

از تمام زیارت آل یاسین
وَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لاَ رَيْبَ فِيهَا
حتی اگر
در ندبه‌های من
ردپایی از یقینِ به انتظار
و اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ 
نیابی..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 10 شهریور 1391

دیگر خوب فهمیده‌ام دنیا برای همیشه داشتن چبزهای خوب نیست. هر چه خوب‌تر، زودتر تمام می‌شود. زودتر می‌رود. زودتر از تو می‌گیرند. خوب که دقت کرده‌ام به آن وقت‌هایی که این خوب‌ها را می‌گیرند، دیده‌ام خدا نزدیک‌تر شده.. آمده درست زیر گوش تو، کنار همان رگ گردن، نزدیک‌تر از آن حتی..


بعد خوب‌تر که نگاه کرده‌ام، دیده‌ام این از دست رفتن خوبی‌ها و نزدیک شدن خدا، همیشه بینش یک غمی بوده. یک غمی که رو به هر طرف کرده‌ای بگویی‌اش، دیده‌ای هیچ کس نیست. بعد خدا آمده، ایستاده برابرت که: «مرا می‌خواستی؟ بگو عزیز دلم.. من سراپا گوشم»
 
بعد این وقت‌ها، به قد و بالای خدا که نگاه می‌کنم، به مهربانی و  آغوش گرمش، می‌بینم: خدا هم خوب بلد است معشوق یکی یک دانه‌ بودن را. اصلا خوب می‌داند کجا و کی، و چگونه بیاید، و چقدر قبلش برای تو مقدمه بچیند که اول اسیرت کند، بعد تشنه‌ات..
 
گوشه‌ی چشمی بالا می‌زند، دل می‌برد و باز می‌پوشاند و می‌گوید: «مرا می‌خواهی؟ این که نشانت دادم، تنها یک گوشه ی کوچک بود» بعد با ناز و غمزه‌ای ادامه می‌دهد: «تمام مرا نمی‌خواهی؟ بلند شو و بیا.. شرطی برایت ندارم، اما.. بهای زیادی باید بپردازی» بعد هی خوبی و خوب و خوب‌تر را می‌گذارد سر راهت و تنهایت می‌گذارد با آنها، و تو باید یاد گرفته باشی که دل نبندی..
 
اصلا خدا آنقدر ناز می‌کند،  ناز می‌کند که تو یک وقت چشم باز می‌کنی می‌بینی عاشق همین ناز کردن‌ها شده‌ای. عاشق ناز کشیدن‌ها، همین رفتن‌ها و در تب و تاب رسیدن‌ سوختن‌ها..
 
بعد یکی از آن خوبی‌ها، که شاید باورش سخت باشد اگر بگویم نباید به آن هم دل ببندیم، ماه رمضان است. گاهی آنقدر در خوبی و صفای این ماه دوست داشتنی غرق می‌شویم، که حواسمان از خود خدا پرت می‌شود. که همیشه بود، همیشه هست، همیشه خواهد بود. حتی وقتی رمضان برود..
 
خدا این ماه بر عکس همیشه‌اش، سی روز می‌آید در برابر تو، راه می‌رود، حرف می‌زند، می‌خندد، کنارت می‌نشیند و می‌گذارد سرت را بگذاری بر شانه‌اش، و با اشک‌هایت پیراهنش را خیس کنی..
 
آنقدر به تو نزدیک می‌شود، که دیگر نمی‌بینی‌اش، و تنها عطر خوش حضورش پر می‌شود در مشامت. و درست در میان خود اقیانوس، از وسعت اقیانوس غافل می‌مانی.. که اینجا عمق اقیانوس است. همان که همیشه آن دورها ایستاده‌ای و به آبی بی‌کرانش چشم دوخته‌ای.. و در حسرت دل زدن به آن..
 
اینجا خدا محو شدن را، آب شدن را، یکی شدن را نشانت می‌دهد. می‌گوید: «ببین! این منم! منی که اگر بخواهی شانه به شانه ام، پا به پای پایم، و دست در دستم بیایی، باید در من حل شوی.. باید خودت را در من، و مرا در خودت پیدا کنی»
 
خدا رمضان را هم از تو می‌گیرد. می‌برد تو را به عمق اقیانوس، و می‌گذارد به عهده‌ی خودت، که همان جا بمانی یا با تمام شدن رمضان بیایی بیرون و دوباره چشم بدوزی به امواج اقیانوس.. و تنها دل خوش باشی به این نگاه و سال دیگری و ماه دیگری...
 
رمضان همان خوبی خداست که به خاطرش می‌شود چشم بسته از تمام خوبی‌ها و بدی‌ها گذشت. فقط وقتی خدا همان را هم  از تو می‌گیرد می‌خواهد بگوید: «حواست باید به من باشد. تنها به من.. با من که باشی، همیشه در آرامش بیکران اقیانوس شناوری»
 
عید که می‌شود، باید برگشته باشیم، باید فهمیده باشیم، باید عمق اقیانوس را و خودش را درک کرده باشیم، آنقدر که نخواهیم از آن بیرون بیاییم..
 
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 مرداد 1391

خدا بخواهد خوب در آغوشت بگیرد
خوب دلت را می‌شکند
که از همه جا کنده
از همه کس بریده
تنها برای خودش باشی ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 تیر 1391

دلم بی‌قیمت که می‌شود
تنها خریدارش

خداست ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 تیر 1391

یا در این اندوه که نمی‌دانم کی به جانم آمده
جان خواهم داد
یا در آن شادی که می‌آید و نمی‌رود ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 تیر 1391

عاقبت به خیری‌‌ام را دعا می‌کنم:
اللهم عجل لولیک الفرج

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 تیر 1391

معشوق من
دلم برای بوسه بر چشم‌هایت تنگ است
یک دم آنها را به روی دنیا ببند

خدا

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 خرداد 1391

هیچ ندارم اما..
قنوت دست‌هایم به سمت توست


إِلَهِي جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِي
خدايا!
جود و بخشش تو
دامنه‌ی آرزوهايم را گسترده است / 
مناجات شعبانیه

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 خرداد 1391

خودت پای مرا به روضه‌های حسین(ع) باز کردی..

إِلَهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوَانِي لَمْ تَهْدِنِي ..
خداوندا!
اگر می‌خواستی خوارم كنی، هدايتم نمی‌كردی / مناجات شعبانیه

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 خرداد 1391

مناجات کردن نمی‌دانم اما..
هر فراز که می‌خوانم
می‌گویم حسین(ع)
به نام او، به او ..

الَهِي إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ
خدایا!
آنكه به تو معروف گردد، ناشناخته نيست
آنكه به تو پناه آورد، خوار و درمانده نيست
و آنكه تو، به او روي عنايت آوری برده ديگری نيست
/ مناجات شعبانیه

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 خرداد 1391

در خالی دست‌هایم
امیدم را آورده‌ام

یعنی همه‌ی تو را ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 3 خرداد 1391

چشم دیدن ندارند
آنها که دنیا را از دریچه‌ای نگاه می‌کنند که نگاه‌شان بر نگاه خدا نیفتد

چشم بر همه چیز بسته‌اند

آنان که دنیا را از دریچه‌ای نگاه می‌کنند که تنها لبخند خدا را ببینند 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 فروردین 1391

تقویم‌ها هر چه کهنه
جمعه‌ای
ورق‌ها را برمی‌گردانی
به روز اول بهار ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 فروردین 1391

یک طرف زمستان 
یک طرف چشم‌های خیس انتظار
خدا
مشت خاک را باز کرد!
«تکه‌های استخوان
پلاک»
هر چه بود
بهار ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 فروردین 1391

جمعه‌های ناتمام‌تان را بشمارم 
یا عهدهای ناتمامم را؟


بغض‌هایی که تمامم نمی‌کنند دیگر هیچ ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 4 فروردین 1391

هر سال
تنها جای خالی نبودنش
گم می‌شود
در هیاهوی روزهای آخر سال ..

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 بهمن 1390
خوش به حال کبوترهای حرم
که بوی خیس آجرهای فیروزه‌ای را
هر صبح جمعه
خوب می‌فهمند

از ایمیل رسیده
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 20 مهر 1390

نمی‌بینیم
نبودن خودمان را
مثل بودن شما

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 شهریور 1390

آن‌قدر نیامدید
که انتظارمان را به طعنه گرفتند
روی زبان‌هایمان مهر لال خورد و 
روی نامه‌هایمان مهر برگشت
شهرمان کوفه شد و
روی پیشانی‌مان مهر کوفی..

رسم‌اش این نبود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 22 شهریور 1390

انتظارمان شد انتزار..
نمی‌آیید؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 شهریور 1390

هست در میان شما
کسی که در تمام لحظاتش
صدایی محزون
الهی عظم البلاء بخواند؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 17 شهریور 1390

رسیده‌ایم به این فراز:
یا مَن لا یُنّزلُ الغَیثَ الّا هو..


دارد از آسمان قطره قطره باران می‌چکد روی جوشن کبیرهایمان..
زیر لب زمزمه‌ام می‌گیرد:

ای آنکه فرو نیاورد باران جز او
امسال دیگر بیاور باران را..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 شهریور 1390

دعا کن مرا
دعای تو خوب است

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 30 مرداد 1390

این‌شب‌ها
برای هم

آمدن‌ش را دعا کنیم


گفت: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده‌ای
و زبان برادرت نسبت به تو
و زبان تو نسبت به او بی‌گناه است

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 مرداد 1390

امشب
پا به پای تمام اشک‌ها
در فراقت ندبه خواهم کرد..


هَل قَذبَت عینٌ فَساعَدَتها عَیَّنی عَلی القَذَی..؟
آیا چشمی می‌گرید که چشم من هم مساعدت کند و با او زار زار بگرید..؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 مرداد 1390

شب جمعه است و
به عهد‌های نیمه کاره‌ام می‌اندیشم..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 مرداد 1390

تا نیایی
در باور هیچ مردادی
باران نمی‌بارد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 مرداد 1390

بیا
و  مستجاب‌ترین دعایم باش..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 مرداد 1390

غروب جمعه
انسان
پیر می‌شود انگار..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 مرداد 1390

چه نیمه‌ها
گذشت و
ماهِ کامل نیامد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 تیر 1390
هزار سال می‌گذرد از تقویم هجری انتظار
و لاف عاشقی..
عاشقی در 3 و 13 دقیقه‌ی چند ثانیه‌شمار
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 تیر 1390

شما
سر باز می‌خواهید
و ما
هنوز دل نباخته‌ایم..

دوستان در هوای صحبت یار
زَر فشانند و ما سَر افشانیم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 تیر 1390

قسم به شب تار هنگامی که برود
تمام شب‌های ما
آفتابی خواهد شد

والّیل اذا یسر..
فجر/4

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 23 تیر 1390