اي مفيد

عکس صفحه ممنوعه

نبودنت
این‌همه آسمان و ریسمان بافتن ندارد

کوتاه می‌آیم
کوتاه می‌نویسم
کوتاه‌تر از همیشه


نیست

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 مهر 1392

اگر بودی، اگر یکّی نبودم
اگر یک قصه‌ی تکّی نبودم
کلاغ قصه شاید می‌رسیدُ
منم این‌قدر گنجشکی نبودم 

+

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 شهریور 1392

چقدر دور شد‌ه‌ای.. پلک‌هایم هم فهمیده‌اند و اشک‌شان در نمی‌آید از ترس این دستمال‌های کاغذی. یک وقت برای دوستی نوشتم «ابرها از آنچه که در آسمان می‌بینیم به ما نزدیکترند». چند وقتی‌ست زیاد سر به سر ابرها می‌گذاریم من و چشم‌هایم. شانه‌ات که نباشد، این موهای بافته هم شانه به خود نمی‌بینند. یک وقتی یادم می‌آید گریه که می‌کردم اشک‌ها را که تند و تند سر می‌خوردند روی گونه‌ام با پشت دست پاک می‌کردم. شبیه‌اش را دیده‌ای حتما. بچه‌ها... خواهرم که داشت موهایم را می‌بافت بچه‌ها هم نشستند توی صف.. چند وقتی‌ست یا کاری به کارشان ندارم یا آن جا که نباید پیدایشان شده و سریع کیف را باز کرده‌ام و دستمالی از بسته‌ی فال‌دار کشیده‌ام بیرونُ... بعد هم یادم افتاده هنوز فال را باز نکرده‌ام و گرفته‌امش توی مشت و رفته‌ام گوشه‌ای، دور از نگاه همه، چشم‌هایم را فشرده‌ام به هم... راستی! تو هم وقت فال گرفتن چشم‌هایت را می‌بندی؟! یا این تنها عادت ما زن‌هاست؟ چقدر دوست داشتم یکبار وقت فال گرفتن سرم روی شانه‌ی تو باشد، حافظ را باز کنی، من از گوشه‌‌ی چشم تماشایت کنم و توی دلم بخندم به حافظ که.. ای بابا! کجای کاری با این غزل‌هایت... طی شد ایام هجر و...‏
ای بابا.. کجای کارم با این حرف‌ها؟! تو دور شده‌ای. خیلی دور.. هر چقدر هم ابرها نزدیک باشند. هر چقدر هم فال‌های دخترک فال فروش ایستگاه مترو آزادی معجزه کند و حافظ هر بار بگوید: یوسف گمگشته بازآید.. تو برنمی‌گردی..... اما حتما باید راهی باشد که این موهای من به شانه‌های پلاستیکی عادت کنند. مگر نه اینکه چشم‌هایم به نبودنت عادت کرده‌اند و دیگر وقت و بی‌وقت چکه... اصلا آن‌قدر چکه کردند که یک روز مادر گفت خواب ندارم از دست چشم‌هایت........ فردایش با چشم‌های سرخ به مادر گفتم خواب هم خوب است. اگر بیاید.. اگر ببرد.. اگر بیاورد....‏
 



دیدی آخرش سپردی‌ام دست همین خواب‌ها و رفتی...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 شهریور 1392

زن که باشی
گفتن از دلتنگی‌‌هایت
آسمان و ریسمان بافتن نمی‌خواهد

موهای بافته‌ات -که همیشه به یک کش موی ساده بند بوده- کافی‌ست
تا همه بدانند دلتنگ کسی هستی...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 شهریور 1392

برگ‌ریز دامنم!
کمی سبزتر!
خدا را چه دیدی؟
شاید، پاییز امسال
با خودش بهار داشت..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 مرداد 1392

دیده‌ای؟ ابرهایی را که همیشه در آسمان هستند. گاهی تا چشم کار می‌کند. گاهی لکه‌ای. ابرهایی که تکه تکه و سرگردان، آسمان به آسمان، شهر به شهر می‌روند اما.. نه قطره‌ای می‌بارند، نه رگباری.. انگار از آن بالا، چشم می‌گردانند هر طرف، دنبال شانه‌ای، آغوشی، اما.. آن‌که می‌خواهند نمی‌یابند و دل به بادی می‌سپرند و می‌روند.
 

روزهاست پر از این ابرهای سرگردانم. تمامم نمی‌کنند. نه این نفس‌های کش‌دار، نه این آه‌های سرد و طولانی. ابر را باد تنها این سو و آن سو می‌برد..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 خرداد 1392

یاکریم‌مان رفته. نمی‌دانم کی. نفهمیدم. آخرین باری که دیدمش، تو پشت خط بودی. باران می‌آمد، یا نه.. نمی‌دانم، همه جا را مه گرفته بود. یاکریم‌ نشسته بود آن بالا، با آن چشم‌های سیاه براق زل زده بود به چشم‌های منامروز اتاق را مرتب می‌کردم که مجبور شدم لانه‌اش را بردارم. می‌دانستم دلش را ندارم. پیچیدمش لای پارچه، دادمش به مادر. نمی‌دانم کجا برد. چه کارش کرد. نپرسیدم. کاش می‌فهمیدم چرا رفت. کاش نمی‌رفت. شاید اگر تو نرفته بودی، شاید اگر تو مانده بودی.. یک چیزی می‌گوید آمدن و رفتنش با تو بود. نمی‌دانم. یادم نمی‌آید. هیچ چیز. جز چشم‌هاش.. جز چشم‌هات..


یاد آن ماهی که زنده مانده بود بعد از عید. شش ماه. هر بار نگاهش می‌کردم دلم قرص می‌شد. تا این‌که.. تنگ افتاد و    شکست! دلم هرّی ریخت. تا برسم   مرد.. و بعد همه چیز تمام شد. اما، یاکریم نمرده. کاش برگردد، کاش برگردی..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 خرداد 1392

چه بایدی دارد نوشتن؟
در نباید گفتن‌ها ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 اردیبهشت 1392

دلم
از تو گرفته


عاشقانه‌هایش را ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 اردیبهشت 1392

گاهی دوست داری تا ابد
با همه رنج‌هایش
هر روز بیشتر از همیشه
عاشقش شوی، عاشقش بمانی
عاشق همانی که نیست،     نخواهد بود..

گاهی که به بودنش می‌اندیشی ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 اردیبهشت 1392

دلتنگی‌هایم
دلتنگی می‌خواهد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 اردیبهشت 1392

فان مع العسر یسرا ..

نبودنت
خاطره‌ات

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 اردیبهشت 1392

اگر به خانه‌ی من آمدی
نه چراغ
نه دریچه

ازدحام کوچه‌ی خوشبخت تویی

تنها بیا ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 اردیبهشت 1392

می‌آیی
بر تنت بارانی بپوش
شبیه‌تر از ابرم به باران ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 23 اردیبهشت 1392

عشق بچگانه‌ای دارم و به همین عشق بچگانه می‌بالم. آخر می‌دانی، بچه‌ها همه چیزشان خوب است، صاف است، صادقانه است.
عشق بچگانه‌ای دارم. حتی 
اگر بگویم به اندازه‌ی انگشت‌های دستم، باورش کن.. که دوستت دارم.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 22 اردیبهشت 1392

بعضی‌ لباس‌ها غم دارند
حتی با رنگ‌های شاد ..


 پیراهنی که برای خاطر تو خریدم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 17 اردیبهشت 1392

هر شب
باشی ..


این فصل از رویای تو را
سپرده‌ام به ماه

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 17 اردیبهشت 1392

عطر تو را
کم دارد
اردیبهشت من

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 4 اردیبهشت 1392

در وحشیِ کوه‌ها
از عسل هر کندو
اندکی خواهم چشید
شاید زنبورهایشان
بر گل‌های پیراهن تو نشسته باشند

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 فروردین 1392

خواب ماندیمُ
به وقت ما
از وقت عشق گذشته است

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 فروردین 1392

دلم
برف می‌خواهد

آب شویم به پای هم
یا شمعی، که بسوزیم

آب که شدیم، بهار آمده باشد
یا تمام که شدیم، آفتاب زده باشد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 اسفند 1391

جز این دلتنگی‌ها
هیچ اتفاق تازه‌ای نمی‌افتد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 تیر 1390

وقت رفتنت
دوستت دارم‌هایم را
پشت پایت ریختم


خاطرم جمع است
                      برمی‌گردی..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 10 تیر 1390

بزرگ نیست
کوچک هم..
نه هجوم و همهه‌ی اطراف آن را پر می‌کند
نه کوچک‌تر از تو، در آن جای می‌گیرد
جای خالی‌ات قدّه خود توست
درست اندازه‌ی حضورت..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 خرداد 1390

پادرمیانی این قائله
با فاصله بود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 خرداد 1390

پایی در میانه نبود
عشق،
مدت‌ها پیش
پایش را از میان ما کشیده بود بیرون..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 خرداد 1390

چون تویی را
به فراموشی سپردن آسان بود
منی را
به دست بادها نمی‌سپردم ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 اردیبهشت 1390

دل
از تو کنده‌ام
دیگر برای این دگمه
پیراهنی پیدا نمی‌شود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 13 اردیبهشت 1390

و هیچ دیواری
کوتاه‌تر از دل نبود ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 اردیبهشت 1390

مرا
کسی نمی‌شناسد

کسی مرا 
می‌شناسد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 اردیبهشت 1390

می‌خندید
غم
حالتی از چشم‌های او را می‌گرفت

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 اردیبهشت 1390

من همسایه‌ی او
بی‌دیوار ..

آی! شاعر دیوانه!
همسایه را بردار

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 5 فروردین 1390

عاقبت به خیری شعرهایم
شادی توست
برای عاقبت شعرهایم
لبخندهای تو را

دعا می‌کنم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 23 بهمن 1389

از تب افتاده‌ام
بی‌تاب می‌سوزم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 17 بهمن 1389

افتاده از تاب دلتنگی
سوخته در تب دیدار
آخ!
کودک خیالُ
دردِ یک رویای محال ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 بهمن 1389

کودک خیال و 
رویای یک تاب

آه..
بی تاب..! بی تاب..!

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 بهمن 1389

بیا..
قلم را زمین می‌گذارم
خودم را هم

دلم را
با تمام حرف‌هایش
نگاهم را
با همه‌ی بغض‌هایش
دست‌هایم را 
با همه دلتنگی‌هایش..
بغل می‌گیرم و
می‌رویم


برای گم شدن
جز اندوه تو
جایی سراغ ندارم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 13 بهمن 1389

نه عزیزم.. نه
تقصیر تو نبود
شبیخون حجم تو کوچک نبود
تنهایی من بزرگ بود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 بهمن 1389

ولی باید بگویم
این کوچه‌ها عاجزند از درک حجم تنهایی من؛
من که رفتم
گول طعم تصنیف‌هایشان را نخوری!

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 بهمن 1389

دور
دور
دور


فاصله‌هایی که تنها
با فاصله پر شد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 بهمن 1389