اي مفيد

عکس صفحه باغ همسایه

با توام من، آی دختر جان!
شیر دختر، ای شکوفه‌ی میوه‌دار ایل!
تیهوی شاهین شکار کُرد!
که به تاری از کمند گیسوست گیری
صد چنان سهراب یل را، آن که نتوانست
نازنین گردآفرید گرد
گرچه دانم گریه تسکین می‌دهد دردت،
لیک‌، دختر جان!
نبینم رو بگردانی به گرییدن
هی، بگردم قد و بالا، سرو بستانت!
من نمی‌خواهم ببیند دشمن بی‌رحم نامردم
قطره‌ای هم اشک وحشت پای چشمانت

آن دو آهویی که می‌دانم
که دو ببر خشمگین دارند در زنجیر مژگانت..
 

هی بگردم دخترم را، دختر با غیرتم، هم میهن کُردم!
من یقین دارم که می‌بینی
کاین زمان آبشخور ما، از چه رود بی سر و پایی‌ست؟
و کشان ما را به سوی خویش
چه لجن در ذات، دریایی‌ست؟
خوب می‌دانم، که دانی خوب
که چه بد دهری و دنیایی‌ست
با شبی چونین
در کمین ما چه بد روزی و فردایی‌ست
 

تو زنی مردانه‌ای، سالاری و از مرد هم پیشی
جامه جنست زن است، اما
درد و غیرت در تو دارد ریشه‌ای دیرین
کم مبین خود را، که از بسیار هم بیشی
گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین
مرد، یا سالار زن، باید بدانی این‌،
کاندرین روزان صدره تیره‌تر از شب،
اهل غیرت روزیش درد است
خواه در هر جامه، وز هر جنس،
درد قوت غالب مرد است..

مهدی اخوان ثالث

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 15 شهریور 1392

نامرد
در سیاهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است

فروغ فرخزاد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 13 شهریور 1392

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
کــه رحم اگـــر نکند مدعی خـــدا بکند ...


این‌روزها زیاد با خودم تکرارش می‌کنم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 5 شهریور 1392

این‌روزهای من و این غزل ...

زندگی شد من و یک سلسله ناکامی‌ها
مستم از ساغر خون جگر آشامی‌ها


بس‌ که با شاهد ناکامیم الفت‌ها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامی‌ها

بخت برگشته‌ی ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی‌ها

دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامی‌ها

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامی‌ها

نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامی‌ها

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامی‌ها

شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامی‌ها


پدر همیشه می‌گوید: در اتاقی که هیچ‌کس نیست نباید چراغی روشن باشد.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 شهریور 1392

می‌تواند همه‌ی عمر تو را دوست بدارد
اگر این دلهره، این دل‌نگرانی بگذارد

...
زن نگاهش به درختی‌ست که در آخر خرداد

ناگهان روی زمین ریخته هر برگ که دارد

نه فرود آمده برفی، نه وزیده‌است نسیمی
پس چه واداشته او را که چنین زرد ببارد؟

زن نگاهش به درخت است و به جنگل که قرار است
هم تبر را و هم این حادثه را تاب بیارد

تو به زن خیره‌ای و منتظری دست ظریفش
باز دستان تو را گرم و صمیمی بفشارد

دست‌های تو در این فکر که کی شاخه گلی را
به سرانگشت نوازشگر این زن بسپارد

زنِ سرمازده دلواپس این است که آیا
وقت دارد همه‌ی باغچه را باز بکارد؟

و حواسش به درختان که: مبادا نتواند
جای هر سرو که افتاد نهالی بنشاند
...
می‌تواند همه‌ی عمر تو را دوست بدارد؟
شاید.. اما اگر این دل نگرانی بگذارد..


از کتاب آویشن و اندوه - پانته‌آ صفائی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 خرداد 1392

چقدر چون همگان، مثل دیگران باشم
به جای عشق، به دنبال آب و نان باشم

اگر پرنده مرا آفریده‌اند چرا
قفس بسازم و دربند آشیان باشم

اگرچه ریشه در این دشت بسته‌ام، باید
به جای خاک گرفتار آسمان باشم

من از نزاع دلم با خودم خبر دارم
چگونه با دو ستم‌پیشه مهربان باشم

نه او به خاطر من می‌تواند این باشد
نه من به خاطر او می‌توانم آن باشم


فاضل نظری - ضد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 اردیبهشت 1392

عمری‌ست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم

بی‌ماه مهرافروز خود، تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می‌نهم، مرغی به دامی می‌زنم

اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی من اندر عاشقی، داو تمامی می‌زنم

تا بو که یابم آگهی، از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف، بر خوش خرامی می‌زنم

هر چند کان آرام دل، دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می‌کشم، فال دوامی می‌زنم

دانم سر آرد غصه را، رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من، هر صبح و شامی می‌زنم

با آن که از وی غایبم، و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان، گه گاه جامی می‌زنم



يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ
اى انسان، بى‏ترديد تو به سوى پروردگارت با تلاشى سخت رهسپارى، پس او را ديدار خواهى كرد. (انشقاق/6)

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 اردیبهشت 1392

تازه به خودمان آمده بودیم که گم شدیم
تازه روزها را می‌شد دانه دانه شمرد که تسبیحم پاره شد
و تک تک مهره‌های فیروزه‌ایش گم شد و افتاد توی دهان نهنگی که قورتت داده بود پدر ژپتو

روزهام قاطی شد
آمدم تسبیح را جور کنم که گیر افتادم
و دیدمت که ته شکم آن هیولا بافتنی می‌بافی

دانه‌های خوش‌رنگ تسبیحم را کنار گذاشته بودی برای وقتی می‌آیم
و موهام را شانه زدی
مهره‌ها را لای موهام بافتی
و روزهام جمع و جور شد


نویسنده‌اش را نمی‌دانم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 14 فروردین 1392

دردهایی که برای خداست خیلی زیباست
شهید چمرا
ن

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 10 تیر 1391

پر آب ولی تشنه گلویند سبوها
افتاده جهان در طبق عربده جوها

در نیل عصایی بزن ای مرد کجایی؟
غرقت نکند موج شتابنده‌ی جوها

یعنی که همه زحمت مختار هدر رفت
وقتی که به جا حرمله‌هایند و گلوها

شیخی که در این عصر محاسن بتراشد
یعنی که شکستند همه حرکت موها

خاکی که به خون تو شد آغشته مباح است
بس نیست در این برکه و تجدید وضوها

دیریست که تعطیل شده کرب و بلامان
در غزه بگیرید نشانی عموها..

اسماعیل ملایی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 تیر 1390

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی‌تر از آن بود که در خاک بماند

از دل برکه‌ی شب سر زد و تابید به خورشید
تا دل روشن نیلوفری‌اش پاک بماند

دل و دامان شب آن‌گونه ز سوز دم او سوخت
که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند

خوشه سرمست رسیدن شد و از شاخه فرو ریخت
تا که در خاک رگ و ریشه‌ی این تاک بماند

هر چه دیدیم از این چشم، همه نقش بر آب است
نیست نقشی که در آئینه‌ی ادراک بماند

جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم
که در این همهمه‌ی گنبد افلاک بماند


قیصرامین‌پور

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 خرداد 1390

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت 
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 

بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 

درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 

از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 

در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 

تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 

یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 

گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 

چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

ه.الف.سایه

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 18 بهمن 1389

بودن
میان قفس هم
بزرگ است

محمدتقی خاوری

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 دی 1389

من ابر شدم
گفته بودی که خورشیدی
یادت هست
تا زیباتر بتابی

چقـدر گریستم؟

رسول یونان

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 13 آذر 1389

چقـدر دست مرا
کم می‌گیری

چقـدر مرا 
دست کم می‌گیری


مهدی کاظمی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 آذر 1389

خواستم بفهمند
آنها تنها خندیدند



چارلی چاپلین؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 آبان 1389

افتادم
به جاده‌ای که دوست می‌داشتم


و جاده مرا برد
برد به جایی که دوست نمی‌داشتم


شهاب مقربین

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 مهر 1389

دل شناور
می‌لغزد
از توری به توری


درود بر نهنگ!


علی عبدللهی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 مهر 1389

عشق
سوء تفاهمی است
که با «متاسفم..» گفتنی

فراموش می‌شود

احمد شاملو

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 مهر 1389

زوج‌ها سه دسته‌اند:

یا هم‌دیگر را تحمل می‌کنند
یا از هم راضی‌اند
یا عاشق هم‌اند

بیچاره اولی‌ها 
قابل ترحم دومی‌ها
و سعادتمند دسته‌ی آخر که به شدت اندک‌ند!


قاسم‌علی فراست

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 مهر 1389

هیچ می‌دانی؟
زندگی ساعت تفریحی نیست
که فقط با بازی
یا با خوردن آجیل و خوراک
بگذرانیم آن را ..


هیچ می‌دانی آیا
ساعت بعد چه درسی داریم؟

زنگ اول دینی
آخرین زنگ حساب؟

سلمان هراتی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 31 شهریور 1389

وقتی به دنیا میام سیاهم
وقتی بزرگ می‌شم سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم
وقتی می‌ترسم سیاهم
وقتی مریض می‌شم سیاهم
وقتی می‌میرم هنوز سیاهم

و تو ای آدم سفید!

وقتی به دنیا میای صورتی‌ای
وقتی بزرگ می‌شی سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب قرمزی
وقتی سردت می‌شه آبی‌ای
وقتی می‌ترسی زردی
وقتی مریض می‌شی سبزی
و وقتی می‌میری خاکستری‌ای

و تو به من می‌گی رنگین پوست!

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 دی 1388

عشق من پاييز آمد مثل پار
باز هم ما باز مانديم از بهار

احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما

بايد از فقدان گل خون جوش بود
در فراق ياس مشكي پوش بود

ياس بوي مهرباني مي دهد
عطر دوران جواني مي دهد


ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند

ياس ما را رو به پاكي مي برد
رو به عشقي اشتراكي مي برد

ياس در هر جا نويد آشتي ست
ياس دامان سپيد آشتي ست

در شبان ما كه شد خورشيد ياس
بر لبان ما كه مي‌خنديد ياس

ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح پرپر مي شود
راهي شب هاي ديگر مي شود

ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است

ياس را آيينه ها رو كرده اند
ياس را پيغمبران بو کرده اند

ياس بوي حوض كوثر مي دهد
عطر اخلاق پيمبر مي دهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانه هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مي چكانيد اشك حيدر را به چاه

عشق محزون علي ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي ريزد علي مانند رود
بر تن زهرا : گل ياس كبود

گريه آری گریه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ و نسترن

گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است
اين جدايي از محمد مشكل است

گريه كن زيرا كه دخت آفتاب
بي خبر بايد بخوابد در تراب

اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين

گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد
زمزم از اين ابر ابتر خشك شد

نيمه شب دزدانه در مغاك
ريخت بر روي گل خورشيد خاك

ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد

مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست

گريه بر فرق عدالت كن كه فاق
مي شود از زهر شمشير نفاق

گريه بر تشت حسن كن تا سحر
كه پر است از لخته خون جگر

گريه كن چون ابر باراني به چاه
بر حسين تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت مي برند
دخترانت را اسارت مي برند

گريه بر بي دستي احساس كن
گريه بر طفلان بي عباس كن

باز كن حيدر تو شط اشك را
تا نگيرد با خجالت مشك را

گريه كن بر آن يتيماني كه شام
با تو مي خوردند در اشك مدام

گريه كن چون گريه ی ابر بهار
گريه كن بر روي گل هاي مزار

مثل نوزادان كه مادر مرده اند
مثل طفلاني كه اتش خورده اند

گريه كن زيرا كه گل را چيده اند
یاس هاي مهربان كوچيده اند

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است

ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم

زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد

اي بهار گريه بار نااميد
اي گل مايوس من ياس سپید

احمد عزیزی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 اردیبهشت 1388

لالالالا دل بی‌شیله پیله
دل تنهای بی‌ایل و قبیله
لالالالا دل سرگرم بازی
به گردو دل خوشه، گم کرده تیله
 

لالالالا دل خوش باور من
غریب از همه تنهاتر من
لالالالا در وا رو به دریا
یه عمری عاشق و بی‌دلبر من

بخواب آروم که رویاهاتو کشتن
همونایی که گفتن با تو پشتن
بخواب شاید خداتو خواب دیدی
بهش گفتی چه زجرایی کشیدی

لالالالا نمونده جون پناهی
که هر کی بی تفاوت رف به راهی
لالالالا به بازی دادنت دل
به عادت، عشق گفتی اشتباهی

بخواب آروم که رویاهاتو کشتن
همونایی که گفتن با تو پشتن
بخواب شاید خداتو خواب دیدی
بهش گفتی چه زجرایی کشیدی

سروش ستوده

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 فروردین 1388

به  تو از تو می‌نویسم ، به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت ، سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت ، بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پائیز ، برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد ، مژده ی روئیدن آورد
 

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
 

ای همیشگی ترین عشق ، در حضور حسرت تو
ای که می سوزم سراپا ، تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم ، نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم ، روزگارم ، گفتنی ها از تو دارم
ای تو یارم ، از گذشته یادگارم
 

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
 

در گریز نا گزیرم ، گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم ، پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم ، برتر از ما عشق ما بود

ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها از تو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
 

به تو نامه می نویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست

 

همیشه بغضی در پس این ترانه است که جایش انگار فقط گلوی من است

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 اسفند 1387

شب‌ها چو گرگ
در پس دیوار
روزها
آرام خفته‌اند
و
دهان باز کرده‌اند
بر مرگ من
که زمزمه‌ی صبح روشن است
آهنگ‌های شوم ساز کرده‌اند

 

می‌ترسم
از شتاب تو ای شام زودرس

 

می‌ترسم
از درنگ تو ای صبح دیر پای

 

می‌ترسم
از درنگ

 

می‌ترسم
از شتاب

 

من هم شبی به شهر تو ره جستم ای هوس
من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه
زان لب، هزار ناله فرو خفته در سکوت
زان شب، هزار قصه فرومرده در نگاه

 

می‌ترسم
از سیاهی شب‌های پر ملال

 

می‌ترسم
از سپیدی روزان بی‌امید

 

می‌ترسم
از سیاه

 

می‌ترسم
از سپید

 

می‌ترسم
از نگاه فرو مرده در سکوت

 

می‌ترسم
از سکوت فرو خفته در نگاه

 

می‌ترسم
از سکوت

 

می‌ترسم
از نگاه

 

می‌ترسم
از سپید

 

می‌ترسم
از سیاه

 

حسن هنرمندی

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 16 اسفند 1387

من مسافر غمگینی هستم
از سیاره‌ای دور آمده‌ام
برای دیدن شما

برای دیدن شما
در حاشیه‌ی پیاده‌روها نشسته‌ام
برگ‌های درختان را جمع می‌کنم
بعد
در خم کوچه‌ها گم می‌شوم

گم..

گل‌های آفتابگردان می‌چرخند
ماشین‌ها دور میدان می‌چرخند
 

رضا طاهری

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 بهمن 1387

من پا به پای موکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم


دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب، چه کوتاه
تنها دو روز راه، میان زمین و ماه

اما

من و تو دور
آن‌گونه دور دور
که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدگر نرساند 
ز هیچ راه

آه


فریدون مشیری

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 آذر 1387

 

دوستی می‌خواهـم: نابـیـنا !

کـه       خــــط بـریــل بـدانــد

و فصل به فصل تنـم را بخوانـد

دستـش را بگیـرم بازو بـه بازو

چشمش شــوم و عـصایـــش

دنـیا را برایـش تـعریف ‌کـنــــم

و تمام زشتی‌ها‌ی جهـــان را

برای او از قـلـــم بـیـنــــــدازم

 

از اینجا

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 آذر 1387

شاعری در علو مقام و منزلت حضرت علی(ع) این بیت را سرود:

      مجرم! اگر محاسبه‌ی حشر با علی است
      من ضامنم هر چه تو خواهی گناه کن

شب که شد در عالم خواب مولا را زیارت کرد که به او فرمود:

     مجرم! یقین محاسبه‌ی حشر با علی است
     شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن

 

 

از کتاب: بهترین شاگرد شیخ(نگاهی به زندگانی شیخ عبدالکریم حامد)- صفحه 113

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 3 شهریور 1387

دروغ ساده‌ترین سلام تو بود
از همه چیز می‌گفتی و آسمان را برایم ریسه بستی
چراغ ماه به سخنان تو روشن بود
عمر ستاره به طولانی بودن بوی خاطرات باقی مانده می‌مانست
سوسو می‌زد کلامت در یادم،
هر چه می‌گفتی حقیقت بود
هر چه می‌ماند غنیمت ..

دروغ ساده‌ترین سلام تو بود

از رادیو

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 اردیبهشت 1387