عکس صفحه کال

.  بالا و پایین و شمال و جنوب ندارد. یک ماه هم وقت بگذاری از سر ولیعصر تا تهش، از ابتدای بازار تا انتهایش، از هفت تیر و مفتح و امام حسین تا ونک و تجریش و میرداماد تمام راسته‌ها و فروشگاه‌ها و مغازه‌ها را صبح  تا شب بگردی یک مانتوی شیک و بلند و پوشیده و خنک و مناسبِ این هوای گرم که بتوانی بی‌دغدغه‌ی انداختن ساق دست و پوشاندن تنگی‌های کمر و بالا تنه و یقه زیر چادر بپوشی پیدا نمی‌کنی. یا کوتاهند و اندامی یا بلند و بی‌قواره. همه‌شان هم چه کوتاهش و چه بلندش آستین کوتاه و  یقه چاک! رنگ و برش و دوخت هم که از همه رنگ و شهرِ قشنگ! یکی دوتایی هم این لا به لاها آمده‌اند بِرند شده‌اند که مانتوهای اسپورت و مجلسی ایرانی-اسلامی داریم که آن‌ها هم آن‌قدر پارچه‌های یوقور و ضخیم چپ و راست مانتوها کار کرده‌اند یا زلم زیمبول آویزان‌شان کرده‌اند که بی‌چادر هم آدم را کلافه می‌کنند چه برسد زیر چادری که خودش هیچ نباشد یک کیلویی وزن دارد.
 

.   روی تابلویی که چسبانده‌اند توی نگهبانی ابتدای ساختمان نوشته «پوشش چادر در این مکان الزامی است». می‌گوید ده دقیقه‌ای با نگهبان بحث کردم. نگهبان می‌گفته بدون چادر نمی‌توانید وارد شوید زنگ بزنید برایتان چادر بیاورند و او می‌گفته: «حجاب من کامل است. این پوشش کم از چادر ندارد.» خوب تماشایش می‌کنم. بلندی مانتویی که پوشیده تا مچ پایش است و آستین‌هایش کامل دور مچش را گرفته‌اند. با اینکه شال سرش است اما برش و دوخت مانتو طوریست که نه یقه و گردن باز است و نه اندامش نمایان. رنگ مانتو هم آبی روشن است و جنسش لطیف و خنک. در سادگی‌اش هم هیچ حرفی نیست. دارد تعریف می‌کند که خلاصه نه این کم می‌آورده و نه نگهبان کوتاه می‌آمده. تا اینکه دختری با پوششی تنگ و کوتاه و روسریِ از موها آویزان چادر مشکی بیچاره را که معلوم نیست چند وقت مچاله توی انباری افتاده از بس چروک بوده پیچیده دور خودش و بی‌هیچ ممانعتی وارد ساختمان شده. با دیدن این منظره طاقتش تمام می‌شود و می‌گوید: «آقا! چرا متوجه نیستید؟! چادر حرمت دارد. پوشش من قابل مقایسه با پوشش این خانم و طرز چادر پوشیدنش نیست. شما با این کارتان دارید حرمت چادر را زیر سوال می‌برید. خوب بود من هم مثل این خانم لباس می‌پوشیدم و چادر شما را به زور دور خودم می‌پیچیدم و این همه وقت اعصابم به بحث کردن با شما خورد نمی‌شد؟» نگهبان سکوت می‌کند. چند لحظه‌ی بعد بی‌چادر به او اجازه ورود به ساختمان می‌دهند. خوب که به اطرافم نگاه می‌کنم پوششی که دارد بین خانم‌های آنجا که اغلب‌شان مانند آن دختر فقط پارچه‌ای سیاه را دور خودشان پیچیده‌اند از همه ساده‌تر، پوشیده‌تر و در عین حال زیباتر است. لبه‌ی چادرم را با دو دستم جمع‌تر می‌گیرم و می‌پرسم من هر چه بازار را گشتم مثل مانتوی شما ندیدم. می‌گوید: «گشتم، نبود، نگرد نیست. من مانتویی که مناسب پوشیدن در یک جامعه‌ی اسلامی باشد را در کشوری پیدا کردم که حکومت‌شان لائیک است.» ..


.  شام می‌خوریم و بیست و سی می‌بینیم. موضوع گزارش مانتوهای بی‌قواره و عجیب و غریب است. می‌گویم: «آدم باورش نمی‌شود وسط این‌همه تبلیغات تلویزیون و ترغیب مردم به مصرف گرایی و پوشش هنرپیشه‌ها که خودش یک دلیل مد شدن این سبک مانتوهاست چنین گزارشی از تلویزیون پخش شود.»  رفته‌اند سطح شهر و فروشگاه‌ها سراغ خانم‌هایی که در حال انتخاب مانتو هستند اما هیچ کدام مانتویی که به دردشان بخورد پیدا نمی‌کنند. چند نفری خانم چادری و چند نفری غیر چادری. حرف همه‌شان هم یکی‌ست: مانتوها یا خیلی کوتاه و اندامی‌اند یا خیلی بلند و گشاد. مردم‌اش و کارشناس و غیر کارشناسش هم هر چه کاسه کوزه هست می‌شکنند سر تولیدی‌ها و صنف و اتحادیه و سازمان نظارت و غیره. می‌گویم: «یعنی مشکل آن خیاط و طراحی‌ست که  این حرفه را بلد است و اینها را دوخته؟! یا آن صنفی که دنبال منفعت جیبش است و هر چه بازار داشته باشد تولید می‌کند؟! خب آن خیاط جز اینها بلد نیست یا اعتقادی به غیر اینها ندارد.  و آن اتحادیه و سازمان نظارت دغدغه‌ای ندارد که حالا یک عده سرگردان این بازار و آن بازار دنبال لباسی در شان خودشان و دختران و همسرانشان هستند و آخرش چاره‌ای ندارند که به همین مدل‌های توی ویترین‌ها رضایت بدهند.» ..


.  چند سال پیش می‌گفت می‌خواهد برای ادامه تحصیل در رشته‌اش برود خارج از کشور. همیشه پای ثابت نمایشگاه‌ها و فستیوال‌های فصلی لباس و پوشاک بوده و دائم خودش را به روز می‌کند. ژورنال‌ها و مدل‌هایش همیشه جدید و متنوع بوده.  خیاط ماهری است. یک سالی می‌شود مزون خودش را دارد. آن اوایل که می‌رفتیم پیشش حدود هفت هشت سال پیش هنوز داشت دوره می‌دید و حتی درز لباس هم برای این  و آن می‌دوخت. الان اما فقط مجلسی. چندتایی هم شاگرد دارد. آخرین بار از یکی از دوستان مشترکمان شنیدم چندنفری یکی عکاس، یکی طراح لباس، یکی خیاط دارند کارهایی می‌کنند. خبر خوشحال کننده‌ای بود. اینکه چند دختر مذهبی بنشینند دور هم هر کدام مجهز و مسلط به بخشی  از حرفه‌ای به نام طراحی مد و لباس فکری به حال زار پوشاک بانوی محجبه‌ی ایرانی کنند.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 خرداد 1393

می‌بافم
خیال و قصه و موهای دخترکم ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 اردیبهشت 1393

باید لیلایی باشد
بگوید مهریه‌ام باران
یک ماه..  دو ماه..  سه ماه..  که باران نبارید
مرد برود تمام شهر را جمع کند، ببرد بیرون شهر، نماز باران بخوانند

مهریه‌ی لیلا
مردم شهر را با هم
شهر را با باران
و این‌همه را با خدا آشتی دهد ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 آذر 1392

هنوز شعرهای بسیاری ناگفته مانده
از حرف آخر عشـ ق
آنجا که نام کوچک تو آغاز می‌شود ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 آبان 1392

فرشته تاب دیدن نداشت
فرشته می‌خواست برود که گوشه‌ی بالَ‌ش گرفت به کاسه‌ی اشک‌های خدا
و باران گرفت ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 آبان 1392

کاش رفته هم باشیم
بازآییم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 آبان 1392

+

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 15 مهر 1392

دانه
دانه
بــرگـــــ

برگ
برگ
خاطـــره

قصه‌ی همیشه تکرار؛ پائــــیز ...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 3 مهر 1392

چرا اهلی این دردها نمی‌شوی.....

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 شهریور 1392

هوای تهران

پَــر پَــر است...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 4 شهریور 1392

نوشتن از بعضی حرف‌ها جسارت نمی‌خواهد
حماقت هم..
نوشتن از بعضی حرف‌ها
ایمان می‌خواهد.

همین

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 شهریور 1392

با چادرم شوخی داریم
امروز پایش را از عمد گرفت به پایم! خوردم زمین. وسط خیابان. 
سنگریزه‌ای دستم را خراشید!
غمگین روی صندلی افتاده. دلخور است.. از دست خودش!
دارم می‌برم آبی بپاشم به سر و رویش،


بخنـدد!
بخندیم!

با چادرم رفیقم..

______________________________
برای موج وبلاگی صبر ریحانه‌ها

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 تیر 1392

این روزهای سیاه عریانی
روسپیدتر از چادرم نمی‌یابم
 


________________________
برای موج وبلاگی
 صبر ریحانه‌ها

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 تیر 1392

وقتی می‌پرسند: نمی‌پزید در این گرما؟! یک لبخند بزن و بگو: سرگرم عشقبازی که باشی و در اشتیاق خاکستر شدن، این گرما که شوخی کوچکی بیش نیست! بعد دقیق شو در چهره‌شان، تا خوب تماشا کنی که چطور می‌شود با یک چادر، تمام معادلات عقلانی‌شان را در لحظه‌ای بر هم زد!

خودمانیم.. این‌طور عریان و بی‌پرده دیوانگی کردن هم عالمی داردها!
 

________________________
برای موج وبلاگی
 صبر ریحانه‌ها

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 تیر 1392

تا قبل از دوم خرداد در ایران اسلامی ما خیلی چیزها نبود، و خیلی چیزها بود اما در حقیقت نبود. نه صف طویل ثبت نام اعتکافی، نه صبح‌های جمعه و دعای ندبه‌ای این سر و آن سر کشور و حتی بالای کوهش. هیات‌ها رنگ و بوی امروز را نداشتند و بیشتر مسن‌ها پای منبری بودند. اگر کسی پایان مراسم‌ش برای انقلاب و رهبری دعا می‌کرد این همه جوان آمین‌گوی بلند که حاضر است همان لحظه جانش را برای رهبرش بدهد نداشت.

مردم از جنگ برگشته بودند و هنوز روح و جسم‌شان درد می‌کرد و گرد و خاک ویرانی‌های جنگ را از سر و روی‌شان نتکانده بودند. هجوم تبلیغات و تهاجم فرهنگی غرب بود و بچه حزب‌اللهی‌هایی که بودند اما غربال نشده. بودند اما دهه شصتی‌هایی که از جنگ خاطره‌ای محو در خاطر داشتند و چیزی که باید از حجاب و مسجد و بسیج و اعتقاداتی که پدرانشان به آنها تشویق‌شان می‌کردند نمی‌دانستند. دخترها چادر می‌پوشیدند و پسرها ریش می‌گذاشتند و چفیه به گردن داشتند اما قلب‌شان برای آنها نمی‌تپید. برای آنها همه‌ی اینها قابل احترام بود ‫اما بدون تعقل. بدون خون دل خوردن. شاید کمتر دانش‌آموزی یا جوانی برای فلان حاجتش نذر چله‌ی زیارت عاشورا می‌گرفت. ولایت بود، ولی فقیه بود، اما هنوز کسی برای اینها تعریفش نکرده بود.

اما.. دوم خرداد و روی کار آمدن دولت اصلاحات و حمله‌ی تمام عیار خارجی و داخلی به تمام  اینها اعتقادات‌مان را واقعی به ما داد. هیات‌ها رنگ و بو گرفت. جوان‌ها شدند پای ثابت بسیج مسجد محله و نماز جمعه و هیات. برای چادر و چفیه فحش شنیدند و خون دل خوردند. دیدند با احساسات نمی‌شود از اعتقادات دفاع کرد، برای دفاع از حریمی که برایش حرمت قائل بودند خودشان را به سلاح شعور و تفکر مسلح کردند. و با اعتقاد و اعتماد قلبی به گرد و خاک‌های نشسته بر چهره‌ی پدر و مادرانشان فریاد زدند «تا زنده‌ایم رزمنده‌ایم» و پشت رهبرشان ایستادند.

ماه رمضان‌ها و فطرها، قربان‌ها و جمعه‌هایش نمازهایشان را به مولایشان اقتدا کردند. پشت میز دانشگاه برای اعتقادشان با استاد و همکلاسی بحث کردند و جنگیدند و حتی چند سال برای نمره‌ی قبولی یک واحد درسی رفتند و آمدند. و گاهی برای همین‌ها رفتند پشت میله‌های زندان. بارها کتک خوردند و فحش شنیدند و عزم‌شان برای ایستادن راسخ‌تر شد. اتفاق‌های فرهنگی خوبی همین سال‌ها بین دانشجوها و طلاب پا گرفت، که یکی از آن‌ها ارودهای جهادی روستایی بود.
 

نسل ما در فضای حاکم تفکر اصلاحاتی بر کشور، آرمان‌های امام را با جان و دل شناختند و صدایش را به گوش جان سپردند که «امید من به شما دبستانی‌هاست» و «نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد» و برای دفاع از آن عزم‌شان راسخ‌تر و همت‌شان بلندتر شد.

اما.. هشت سال عافیت، دانستن قدر اینها را از ما گرفت. دشمن اصلی را فراموش کردیم. باد غرور پیروزی‌های این سال‌ها گرفت‌مان و خیال کردیم مردم فقط ما هستیم. حالا بد نیست چندسالی دوباره بشویم پای ثابت نمازجمعه‌ها و قرارهایمان جمعه ده صبح دانشگاه تهران باشد. بد نیست اگر نتوانستیم برویم همیشه ظهرهای جمعه رادیویی کنار گوش‌مان روشن باشد. بد نیست گاهی چراغ‌های وضعیت قرمز روشن شوند و امنیت پوشالی رنگی ببازد.

بد نیست از گوشه‌ی اتاق‌ها و دفترهای کارمان بزنیم بیرون، و دنیا را بزرگ‌تر از فضای وبلاگ و نشریه و سایت‌مان ببینیم. بد نیست مردم عادی شهر و روستا را جدی بگیریم. بد نیست برای برگزاری اردوهای جهادی‌مان برنامه‌های موثری‌تر بریزیم. بد نیست چندتایی روزنامه از این جناح و آن جناح ورق بزنیم، یالثاراتی منتشر کنیم و جمعه‌ها بایستیم سر فلسطین و کارگر و بدهیم دست همین مردم.

بد نیست روزهای قدس و 13 آبان و 22 بهمن مان را جدی‌تر بگیریم. بد نیست چادرمان را محکم‌تر بگیریم و چندتایی فحش حسابی برای ریش و بسیجی بودن‌مان بخوریم. بد نیست گاهی توی دانشگاه و خیابان به خاطر همین‌ها کتک بخوریم و یادمان بیاید چیزی به اسم امر به معروف و نهی از منکری که فراموش کردیم و حالا این سیلی همان است.

بد نیست بفهمیم عمار بودن توی عافیت به همان درد عافیت می‌خورد و حالا وقت مردهایی‌ست که باید توی کار و زارها چند مرده حلاج بودن خودشان را نشان بدهند. بد نیست بفهمیم دشمن اصلی ما خودمانیم و دشمن پنداشتن‌های همسنگری‌هایمان. بد نیست برود چند صباحی عافیتی که در آن بودیم و قدرش را ندانستیم. بد نیست جزئی‌تر و دقیق‌تر، منصفانه‌تر و با چشمی بازتر و نه بر اساس منافع، چندباره صحبت‌های رهبرمان را در این سال‌ها گوش کنیم و بخوانیم. بد نیست دشمن اصلی را ببینیم و با او زندگی کنیم! بد نیست این باد غرور کمی بخوابد.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 خرداد 1392

امام گفت: با دلی آرام و قلبی مطمئن
امام می‌دانست این مملکت صاحب دارد. و صاحبش نه این و آن که کسی است که حتی اگر انقلابش به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد با تمام زحمتی که برای انقلاب خواهد داشت نخواهد گذاشت از مسیر خود که مسیر پایداری و ایستادگی است خارج شود. حتی اگر صاحبش غایب باشد.

امام گفت با قلبی آرام و مطمئن، و قلب امام، سیدعلی است.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 خرداد 1392

این کویر شعرهای لوت
این حنجر خشکیده‌ی شعرهای بی‌آواز
این قفس آسمان‌های بی‌پرواز
کجا تو را می‌رویانند بانو؟


که شعر من نمی‌داند
یاس‌ها نه در گلدان،
نه در باغچه‌ها نمی
رویند
که خاک حاصل‌خیز گلبرگ‌های سپید یاس تنها دامن چادر تو هست و بس!
که عطر یاسمن هر کجا بپیچد
باید سری از مهربانی تو آن‌جا زده باشند فرشتگان

بانوی ابری‌پوش آسمان‌ها
این حرف‌ها که می‌بینی بوی زمین گرفته‌اند
باران می‌خواهند

و اشک های تو بانو..

باید رو به سمت چهره‌ی آسمانی‌ات چرخاند حوریه
و از نو شاعر شد..

اصلا به گمانِ شب‌هایی که آرام خوابیدم
و اشک‌آلود سر بر شانه‌های خدا گذاشتی

تو باید همیشه لای جانمازها برویی
در میان دست‌های خدا
از قنوت آدم و وحی جبرائیل
در برگ برگ صحیفه‌ای از سجاده‌های فرشتگان
در بارش یکریز بارانی از سرنشتر عشق
در سکوت کائنات و در هیاهوی پر راز و نیاز عرش

که تو روایت شده از خود بهشتی
متواتر از آدم تا خاتم..

___________________
برای حوریه‌ی بهشتی‌مان مادرم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 22 خرداد 1392

مادرم می‌گفت: دخترم، دردها همیشه بدون دعوت می‌آیند. سرزده! بی‌خبر. حواست باشد، همیشه خانه را مرتب نگاه دار. مبادا درد جایی برای نشستن پیدا نکند. خانه‌ات را شلوغ نکن. همیشه  برایش آن بالاها جایی خالی بگذار. جایی به «قدر» درد. می‌گفت: باید بدانی که جز درد نباید بالانشین خانه‌ات باشد. درد مهمان عزیزی‌ست. مهمان آرامی‌ که بی‌صدا می‌آید. می‌نشیند. بی‌صدا می‌رود. گاهی آن‌قدر آرام که تو حتی نمی‌فهمی آمدنش را.. رفتنش را.. فقط جای خالی‌اش می‌ماند که دلت را هرّی می‌ریزد. که ناآرامت می‌کند.. تو هم باید همیشه این "جای" را خالی نگه داری. نگذاری کسی جای آن بنشیند. مادر می‌گفت: بگذار جای درد فقط  درد بنشیند. فقط  درد بماند..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 خرداد 1392

اولین بار که اتفاق افتاد چند روزی رفته بودند شهرستان برای کارهای بنایی یکی از آشناها. اولش هیچ‌کدام‌مان به روی خودمان نمی‌آوردیم. با اینکه بهت زده بودیم و شاید کمی ترسیده. تا اینکه یک روز وقتی بر سر نشستن جای بابا کنار سفره، بر سر و کله‌‌ی هم می‌زدیم و صدای شوخی و خنده‌مان از مرور خاطرات بچگی و گیر دادن‌های بابا بهمان بلند بود یک نفر خیلی جدی گفت: «صبح‌ها صدای قرآن خواندن بابا از گوشه‌ی اتاق می‌آید و من از خوب بیدار می‌شوم»..
    
اینجا، در خانه‌ی کوچک اما باصفای ما، سال‌هاست حرمت خیلی چیزها، از حرمت قرآن بالای طاقچه تا تکرار ذکر «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى...» بعد از هر بار آب خوردن، و حرمت خیلی چیزهای آسمانی دیگر از وجود پر برکت پدر است.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 خرداد 1392

یک جاهایی می‌شود سر گذاشت و.. دیگر
یا.. بهتر بگویم
بعد از امام(ره)
تنها یک سرزمین ماند برای آرام گرفتن در روزهای پر التهاب و پر حادثه..
یک سرزمین امن
به وسعت
 دامن عبای شما ..

روزت مبارک پدر انقلابی‌ام

- برای موج وبلاگی «بابای انقلابی‌ام» 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 خرداد 1392

با نرگس درباره‌ی فرشته‌ها حرف می‌زدیم که یک مرتبه دستم را کشید سمت یکی از کپرها و گفت: «خاله! مامان نازنین داره نون می‌پزه»..

اسمش زیبا بود. مادر بیست و هشت ساله‌ی دو دختر و سه پسر. با دست که خمیر را روی آتش باز کرد، پرسیدم: «دستت نمی‌سوزه؟» لبخندی زد و گفت: «چرا..» و بعد لبخند محو شد و با صدایی که هیچ زنگی نداشت ادامه داد: «عادت کردیم». دست‌های چین و چروک خورده و پینه بسته‌اش من را یاد خاله و نان‌های تنوری‌اش انداخت.  داشت «تیموش» -یک نوع نان محلی‌ بلوچستان که با آب و آرد و نمک است- می‌پخت. نشستم کنار تنور و زل زدم  به نان پختنش. حواسش به من نبود و بغض‌ توی چشم‌هایش مثل جوانی دست‌هایش با شعله‌ها بخار می‌شد و می‌رفت جایی که انگار می‌شناختمش اما هرچه‌ می‌گشتم پیدایش نمی‌کردم. پرسیدم: «عکس بگیرم؟» خنده‌ی مهربانی کرد و چیزی نگفت. انگار که هم راضی باشد هم نه، یا شاید هم خودش دلیل نارضایتی‌اش را نمی‌دانست که نه نگفت. دوربین را روشن کردم و همان‌طور که داشتم عکس می‌گرفتم سوال‌هایم را پرسیدم. از ترکیب خمیر نان و از نان‌های دیگرانشان و اینکه ما(بچه‌های گروه) «خُمَیر» -یک نوع نان محلی دیگر که ضخامتش بیشتر از تافتون خودمان بود- را دوست نداشتیم. و او صبورانه، با صدای آرامی -انگار که بال زدن پروانه در میان گل‌ها!- سوال‌هایم را جواب داد و نیم ساعتی از هر دری گفتیم. زیبا از آداب و رسوماتشان و من از خاطرات کودکی‌ام و بیشتر از همه از خاله که رنگ قهوه‌ای سوخته‌ی پوستش، مهربانی‌اش و بوی نان تنوری‌اش مرا یاد او می‌انداخت. زیبا را از همان بار اول که دیده بودم، همان روزی که آمده بود نازنین را از مدرسه ببرد و بچه‌ها گفته بودند هم اسم توست دوست داشتم. راستش احساس عجیبی به او داشتم. احساسی که تنها دلیلش شباهت اسم‌هایمان نبود. من و زیبا هم سن بودیم و چشم‌های پف کرده‌اش، غمی که  توی خطوط چهره‌اش ته‌نشین شده بود، و آرامش و سکوتی که رفتارش داشت مرا یاد چیزی درون خودم می‌انداخت. دوست داشتم از نازنینش بپرسم. دوست داشتم حرف بزنم. دوست داشتم بهانه‌ای پیدا کنم تا با او  درد دل کنم. دوست داشتم بگویم زیبا! بیا با هم دوست شویم! می‌دانم تو هم مثل من دنبال یکی مثل خودت می‌گردی.. اما تنها از نازنین زهرای چهار ساله‌‌اش پرسیدم که به خاطر یک سهل انگاری و نبود درمانگاه در روستایشان به بیماری نادر و ناشناخته‌ای مبتلا شده بود و چند ماهی بود چشم راستش را از دست داده بود و بعدترها زیبا گفت دکترها گفته‌اند  تا 7-8 سالگی بیشتر زنده نخواهد ماند و تمام آن حرف‌ها -مثل خیلی حرف‌های دیگرِ نگفته- ماند توی گلویم. زیبا کوچک‌تر از نازنین زهرایش -با همه رنج‌هایی که بیماری‌ نازنین برایش داشت- یک پسر چهارماهه داشت که امید رفته‌ی زندگی‌اش را به او برگردانده بود اما با این حال هنوز -چه بی‌رحمانه می‌نویسم هنوز..- وقتی از نازنین می‌گفت چشم‌هایش را هاله‌ای از مه می‌پوشاند و تمام حوالی بودنش ابری می‌شد. زیبا می‌توانست خیلی شادتر از این‌ها باشد.. 
عکس‌هایم که تمام شد گفتم: «اذیتت کردم. من دست به دوربین ببرم زیاد عکس‌می‌گیرم» گفت: «عکس‌های ما را در تلویزیون پخش می‌کنند و به ما می‌خندند..» و من عاجز از جوابی که این حس غریبه‌گی را از میان‌مان بردارد تنها گفتم : «خنده ندارد. هر کس یک جور زندگی می‌کند. تازه توی شهر خیلی‌ها حسرت همین هوای تمیز و زندگی آرام و لباس‌های قشنگ شما را دارند» و او لبخند تلخی زد و گفت: «تنها قشنگی بلوچ بودن همین سوزن‌دوزی‌های لباس‌هایشان است» و من عاجزتر از قبل در برابر این همه فاصله سکوت کردم و به نانی که داشت روی ارسی برشته می‌شد چشم دوختم.


داشت اذان می‌گفت که نرگس با یک بزغاله آمد دم کپر. بلند شدم و رو به زیبا گفتم: «راستی، اسم من هم زیباست» و نان‌های داغی که برایم کنار گذاشته بود را برداشتم و خداحافظی کردیم.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 31 اردیبهشت 1392

سال‌هاست بهار
مانده روی دستم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 اردیبهشت 1392

ابرها را می‌فهمم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 25 اردیبهشت 1392

کسی نشانی بهشت را نداشت
و خداوند
«مادر» را آفرید

____________________

الْجَنَّةُ تَحْتَ أَقْدَامِ الْأُمَّهَاتِ
بهشت زیر پای مادران است

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 اردیبهشت 1392

این همه سال
ادای چه را در آورده‌ام؟


که رکعت به رکعت
تماشای چشم‌های تو را قضا دارم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 اردیبهشت 1392

جنس هم‌اند..
اشک‌های پای سجادهُ
بغض‌های وقت بوسه بر چین و چروک‌های دست مادر 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 اردیبهشت 1392

هفت سال پیش می‌آورندشان تهران. در مسجدی حوالی میدان شهدا. یک شب یکی‌شان می‌رود به خواب خادم مسجد: «مادرم بی‌تابی می‌کند. روستای...»
خادم خوابش را می‌گوید و می‌روند به آدرس روستایی که حسین داده بود. چند عکس می‌گذارند روبروی خادم. یکی را نشان می‌دهد و می‌گوید خودش است. خواب دیگر خواب نیست و همه چیز همان است که نشانی داده بودند.
هفت سال می‌گذرد.. این بار یکی دیگرشان آمده به خواب خادم: «من پسرعموی حسینم. مادرم همان روستا..»
می‌گویند باید آزمایش دی ان ای گرفته شود. تحقیقات شروع می‌شود. همه چیز همان است. عبدالحسین هم مانند پسرعمویش خواب نبوده و یوسف‌ها خود این‌بار رویای صادق شده‌اند و آغوش مادرانشان کنعان..

دو شهید از پنج شهید گمنام مسجد فائق میدان شهدای تهران حسین و عبدالحسین عرب‌نژاد به شکل زیبا و عجیبی توسط خود شهدا شناسایی شده‌اند و پنج‌شنبه‌ی همین هفته مراسم تعویض سنگ مزار عبدالحسین عرب‌نژاد است. خادم مسجد می‌گوید: «عبدالحسین گفته با حاجت بیایند..»

شهدای گمنامی که توسط خودشان شناسایی شدند

شهدايي كه آدرس خانه مادريشان را دادند

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 اردیبهشت 1392

رشته‌ی آبی را از بالای دار کشید پایین و پیچید دور انگشتش. آخرین گره را که زد، حوض ماهی پر شده بود از آب.
هوا داشت تاریک می‌شد که پدر قالی را پهن کرد اتاق بالاخانه؛ دار خالی را گذاشت زیر آلاچیق گوشه‌ی حیاط و رفت. داشتم توی تاریکی‌ها پیچ تا پیچ پیچک‌ها از پشت‌بام می‌رفتم بالا که درد پیچید توی شکم مادر.  نم نم باران گرفته بود و بچه‌ها هنوز کوچه بودند. مادر اما انگار حواسش این‌جا نباشد روی دار خالی طرح قالی تازه را می‌زد و توی خیالش گوشواره‌های حضرت مریم تاب می‌خوردند. دست به کمر پا شد که برود سراغ تنور، باد عطر شب‌بوها را از باغچه برداشت و آورد ریخت توی دامنش. همان‌جا دم ایوان نشست و گل‌های دامنش را گرفت مشتش. مانده بود فکر گندم‌های آسیا نشده، چشمش افتاد به کلاف‌های رنگی داخل انبار که چندتایی‌اش پیچیده بود پای بچه‌ها و
از لای در ریخته بود بیرون. فکر کردم که هردویمان دنباله‌ی کلاف طلایی را گرفته‌ایم و داریم از دار می‌رویم بالا. آمدم از لای انگشت‌هایش شکوفه‌ بدزدم که دست گرفت به دیوار و پیچید به خودش. سرم را که چرخاندم بالا، صدا زد: لیلا! زهرا!   و دخترها دویدند توی حیاط. خواستم از دیوار بپرم پایین باز درد پیچید توی دلش و داد زد: لیلا! برو سراغ ننه فیروزه..

 

از حیاط صدای پای چند نفر می‌آمد که با عجله زیر باران می‌رفتند و می‌آمدند. پدر هنوز نیامده بود. ننه فیروزه نشسته بود کنار مادر و عرق پیشانی‌اش را با دستمال گلدوزی‌اش پاک می‌کرد. دستمال بوی گل‌های باغچه را می‌داد. ننه مادربزرگ‌مان بود. هرسال اردیبهشت‌ گل‌های محمدی روستا را می‌چید و می‌ریخت لای پارچه‌های بزرگ تترون و پهن می‌کرد ایوان. آنها که غنچه بودند خشک می‌شدند برای مربا و چای، بقیه را گلاب می‌گرفت. تا چند روز خانه و محله را عطر گلاب برمی‌داشت. آن روز هم روز گلاب‌گیری بود و هنوز دست و لباسش بوی گلاب می‌داد. حواسم رفته بود پی دست‌ها و دستمال گلدوزی‌اش که باز درد پیچید شکم مادر و این‌بار دیگر امانش نداد. ننه با عجله بلند شد  رفت سمت دیگر اتاق.. صدای پدر از حیاط آمد که می‌گفت: کلاف‌ها را توی انبار نگذارید. باران بهار یک روز و دو روز ندارد. خیس بشوند رنگ‌شان می‌رود به خورد هم دیگر به درد نمی‌خورند.    ننه صدایش زد که: بچه دارد دنیا می‌آید. کمی یواش‌تر! جای این حرف‌ها قرآن بخوان.
سرم گیج می‌رفت و بوی باران و شب‌بو پیچیده بود توی اتاق. صدای تاب خوردن گوشواره‌های حضرت مریم می‌آمد و کلاف‌های طلایی پیچ می‌خوردند دور ساقه‌های پیچک و از بالای دار خالی می‌رفتند تا آسمان..

 


_______________________
شب نقاشی مادرم درد می‌کشید
من زاده می‌شدم ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 اردیبهشت 1392

پایش می‌افتاد، همه کار می‌کرد. مثلا تا آخرین نفس، پای همه چیز می‌ایستاد. حتی اگر سرش می‌رفت.
آن‌روز هم آمده بود؛ دیگر پا نداشت، نفس نداشت، اما هنوز سر حرف‌هایش ایستاده بود.

++

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 بهمن 1391

 

یک ساعت مانده به اذان صبح. از سرمای صحن پناه می‌آورم به رواق اصلی. جایی نزدیک ضریح میان جمعیت؛ می‌نشینم و زل می‌زنم به پاهای مردمی که در حال حرکت هستند. می‌آیند و می‌روند و گاهی هم چند لحظه می‌ایستند و دوباره حرکت می‌کنند. چشم‌هایم دارند گرم می‌شوند که چوب پر خادم می‌خورد به صورتم - خانمم نخواب!- به دنبال خادم سرم را می‌چرخانم و چشمم می‌افتد به دخترک. یک ردیف جلوتر از من تکیه داده به ستون مرمر سفید و با چشم‌های درشتی که در نور چلچراغ‌ها مانند تیله‌ای قهوه‌ای می‌درخشد تماشایم می‌کند. مردمک‌ها آرام و قرار ندارند و به این سو و آن سو می‌دوند. لبخندی می‌زند و با لبخندی جوابش را می‌دهم.

          - من هم خوابم میاد اما شب آخری هست که اینجاییم. دلم نیومد برم بخوابم. شما هم شب آخرتونه؟
          - نه. فردا شب هم هستیم.

سر صحبت را باز می‌کند و من هم برای فرار از خواب می‌نشینم به حرف زدن. او از خودش می‌گوید. از اینکه با مادر و شوهرش آمده و اهل کرمانشاه است. از رشته‌اش  و دانشگاهی که به خاطر ازدواج  رها کرده. و من هم از اولین مشهدم.. حرف می‌زنیم اما بیشتر او می‌گوید و من گوش می‌دهم.

          - چندمین مشهدی هست که اومدی؟
          - سومی

نگاهش به من است اما مردم چشم‌هایش به این‌طرف و آن طرف می‌دوند..  آه می‌کشد..

          - خوش به حالت..

و در حالی‌که با انگشت‌های کوچک و حنایی‌اش زیارتنامه‌ی روی پایش را نوازش می‌کند ادامه می‌دهد:

         - ما پنج سال پیش اومدیم. برای یک حاجت بزرگ. من و مامان. اولین بار بود. با امام رضا قرارگذاشتیم اگر همه چیز درست شد دوباره بیاییم برای تشکر، اما هر کاری کردیم نشد..

بغض می‌کند. اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زند و من فکر می‌کنم الان است که مردم چشم‌هایش را سیل ببرد..

         - تا اینکه امسال...(سرش را بلند می‌کند و نگاهم می‌کند..) همیشه رسمش بوده غریب نوازی، نشستن پای درد دل‌هامون، پای تنهایی‌هامون. ببین! (اشاره می‌کند به ضریح) همه ریختیم سرش. با یه عالمه درد. با یه عالمه بغض. با یه عالمه حاجت..

نگاه خیسش را از ضریح برمی‌دارد و به چشم‌هایم نگاه می‌کند. نور چلچلراغ‌ها از آینه‌کاری‌ها برگشته و در چشمانش ریخته. مردم چشم‌هایش در آب و روشنی غوطه می‌خوردند..

        - آقا غریبه اینجا. ولی باز خودشه که دردای مارو دوا می‌کنه. غریبی مارو چاره می‌کنه..

چانه‌اش می لرزد. لب‌هایش را بر روی هم فشار می‌دهد. نگاهش را از نگاهم می‌گیرد و می‌دوزد به ضریح..

        - به خدا خیلی بی معرفتیم. خیلی..

اشک‌ها دانه دانه مانند بارانی که نم نم باریدن بگیرد از گوشه‌ی چشم‌هایش سر می‌خوردند و می‌افتند بر روی زیارتنامه..

       - اومدیم برای تشکر اما هیچی.. هیچ کاری نکردیم براش. هیچی نداشتیم خرجش کنیم..

دست‌هایش را با درماندگی بالا می‌آورد. نگاهشان می‌کند، دنبال چیزی می‌گردد و با ناامیدی سرش را تکان می‌دهد و..

      - هیچی. هیچ کاری نکردیم..

قطره‌های اشک به باریکه‌‌ای از آب روی گونه‌هایش تبدیل شده. حضور مرا فراموش کرده. نگاهش رو به ضریح است و همان‌طور که زیر لب حرف می‌زند، دست‌هایش به حالت دعا باز می‌شوند و لحظه‌ای بعد به هم فشرده می‌شوند و باز.. گوشه‌ی روسری‌اش خیس شده و مردم چشم‌هایش در میان اشک و نور دست و پا می‌زنند. دخترک با  ظاهر ساده‌ی روستایی، و  با  چادر گل درشت آبی و دست‌های حنا بسته، چنان اشک می‌ریزد و نجوا می‌کند که انگار امام روبرویش ایستاده و او را می‌بیند..
حال بدی دارم. به چند ساعت قبل فکر می‌کنم. به زیارتنامه‌ای که نخواندم. به پرسه‌هایی بیهوده‌ای که در حرم زدم. به آمدنم که بی‌دردسر بود و آسان. به آن همه حاجت. به اشکی که نداشتم. به دلی که..  قلبم تیر می‌کشد. بغض راه گلویم را می‌گیرد. تاب نمی‌آورم. دستش را می‌گیرم و می‌گویم: -با هم جامعه بخونیم؟- لبخندی می‌زند و می‌گوید -بخونیم- و با دست‌های حنا بسته‌اش زیارتنامه را باز می‌کند و می‌خوانیم..

      السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ...

از مردم چشم‌هایم، هر چه هست، همه را صدایش می‌برد..
به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 بهمن 1391

غایت انسان جنــــــون است
مثلا بروی بیابانی پیدا کنی
اطراف شام یا مدینه ..

خودت را گم کنی
خودت را گم کنی
خودت را گم کنی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 تیر 1391

گاهی باید بگذارند در انتهای نقطه‌ی نامعلوم نگاهت گم شوی
نباید صدایت کنند
به شانه‌ات بزنند
تکانت دهند
نباید به خالی اطراف برت گردانند
گاهی باید از سکوتت تمام قصه را بخوانند؛
بی‌آنکه بپرسند "نیستی، کجایی؟" تا انتهای دنیای دیگرت بروند

گاهی باید به دنبالت بیایند ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 تیر 1391

یک روز هم، بی‌آنکه کسی حواسش به تو باشد، چمدان کوچکت را بر می‌داری و ...
درست مثل تجربه‌ی حس ناگهانی مرگ. که هر کس مشغول به کاری، از هجوم دردی ناگهانی، سرت را تکیه می‌دهی به دیوار کنار صندلی و ...

و تنها روزهای اولش سخت است ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 تیر 1391

بعضی
دنیا را پس می‌زنند
و
بعضی را دنیا ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 تیر 1391

بعضی بغض‌ها جنس‌شان از اشک نیست. از زخم است؛ زخم‌های کهنه..

تازه که می‌شوند
نمک که می‌خورند
خون باز می‌کنند، می‌سوزند..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 24 تیر 1391

بعضی‌ انسان‌ها شان نزول دارند
قصه نیستند
سوره‌اند


بعضی‌ سوره‌ها تمام آیه‌هایشان حروف مقطعه:
الف لام میم
سرفه، 
خون، موج
آه
بغض، گریه، اشک
درد

باید آیه به آیه بخوانی‌شان
آه به آه
تنها بخوانی‌شان

که اسرارشان را نه تو دانی و نه من
که تفسیرشان را بخواهی اگر
باید خودت آیه آیه شوی
اربا اربا ..

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
از مومنان مردانی هستند كه به پیمانی كه با خدا بسته بودند وفا كردند بعضی بر سرپیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نكرده اند. صف/14

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 خرداد 1391

حاصلی ندارم
مثل بغضی هزار ساله در گلوی کویر...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 اردیبهشت 1391

راه خود را باز کرده و پر شتاب می‌آمد
بغضی که تمام زمستان
در گلوی کوهستان یخ بسته بود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 20 فروردین 1391

 یک سین دیگر
که هفتِ سین‌اش را کامل کند
بهانه خوبی بود
برای از دست دادن هفت آسمان

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 فروردین 1391

در معمای قتل زمستان
سرنخ‌ها
به حیاط پشتی خانه‌ی بهار رسید

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 فروردین 1391