همراه عزیز سیب های کال، سلام
برای مشاهده آخرین پست ها، بر روی جلد کلیک نمائید.
در صورت تمایل برای شنیدن صوت وب سایت از نوار بالای صفحه استفاده نمائید.
وب سایت در تاریخ 11 خرداد 1393 به روز شده است.
عکس صفحه اصلی

.  بالا و پایین و شمال و جنوب ندارد. یک ماه هم وقت بگذاری از سر ولیعصر تا تهش، از ابتدای بازار تا انتهایش، از هفت تیر و مفتح و امام حسین تا ونک و تجریش و میرداماد تمام راسته‌ها و فروشگاه‌ها و مغازه‌ها را صبح  تا شب بگردی یک مانتوی شیک و بلند و پوشیده و خنک و مناسبِ این هوای گرم که بتوانی بی‌دغدغه‌ی انداختن ساق دست و پوشاندن تنگی‌های کمر و بالا تنه و یقه زیر چادر بپوشی پیدا نمی‌کنی. یا کوتاهند و اندامی یا بلند و بی‌قواره. همه‌شان هم چه کوتاهش و چه بلندش آستین کوتاه و  یقه چاک! رنگ و برش و دوخت هم که از همه رنگ و شهرِ قشنگ! یکی دوتایی هم این لا به لاها آمده‌اند بِرند شده‌اند که مانتوهای اسپورت و مجلسی ایرانی-اسلامی داریم که آن‌ها هم آن‌قدر پارچه‌های یوقور و ضخیم چپ و راست مانتوها کار کرده‌اند یا زلم زیمبول آویزان‌شان کرده‌اند که بی‌چادر هم آدم را کلافه می‌کنند چه برسد زیر چادری که خودش هیچ نباشد یک کیلویی وزن دارد.
 

.   روی تابلویی که چسبانده‌اند توی نگهبانی ابتدای ساختمان نوشته «پوشش چادر در این مکان الزامی است». می‌گوید ده دقیقه‌ای با نگهبان بحث کردم. نگهبان می‌گفته بدون چادر نمی‌توانید وارد شوید زنگ بزنید برایتان چادر بیاورند و او می‌گفته: «حجاب من کامل است. این پوشش کم از چادر ندارد.» خوب تماشایش می‌کنم. بلندی مانتویی که پوشیده تا مچ پایش است و آستین‌هایش کامل دور مچش را گرفته‌اند. با اینکه شال سرش است اما برش و دوخت مانتو طوریست که نه یقه و گردن باز است و نه اندامش نمایان. رنگ مانتو هم آبی روشن است و جنسش لطیف و خنک. در سادگی‌اش هم هیچ حرفی نیست. دارد تعریف می‌کند که خلاصه نه این کم می‌آورده و نه نگهبان کوتاه می‌آمده. تا اینکه دختری با پوششی تنگ و کوتاه و روسریِ از موها آویزان چادر مشکی بیچاره را که معلوم نیست چند وقت مچاله توی انباری افتاده از بس چروک بوده پیچیده دور خودش و بی‌هیچ ممانعتی وارد ساختمان شده. با دیدن این منظره طاقتش تمام می‌شود و می‌گوید: «آقا! چرا متوجه نیستید؟! چادر حرمت دارد. پوشش من قابل مقایسه با پوشش این خانم و طرز چادر پوشیدنش نیست. شما با این کارتان دارید حرمت چادر را زیر سوال می‌برید. خوب بود من هم مثل این خانم لباس می‌پوشیدم و چادر شما را به زور دور خودم می‌پیچیدم و این همه وقت اعصابم به بحث کردن با شما خورد نمی‌شد؟» نگهبان سکوت می‌کند. چند لحظه‌ی بعد بی‌چادر به او اجازه ورود به ساختمان می‌دهند. خوب که به اطرافم نگاه می‌کنم پوششی که دارد بین خانم‌های آنجا که اغلب‌شان مانند آن دختر فقط پارچه‌ای سیاه را دور خودشان پیچیده‌اند از همه ساده‌تر، پوشیده‌تر و در عین حال زیباتر است. لبه‌ی چادرم را با دو دستم جمع‌تر می‌گیرم و می‌پرسم من هر چه بازار را گشتم مثل مانتوی شما ندیدم. می‌گوید: «گشتم، نبود، نگرد نیست. من مانتویی که مناسب پوشیدن در یک جامعه‌ی اسلامی باشد را در کشوری پیدا کردم که حکومت‌شان لائیک است.» ..


.  شام می‌خوریم و بیست و سی می‌بینیم. موضوع گزارش مانتوهای بی‌قواره و عجیب و غریب است. می‌گویم: «آدم باورش نمی‌شود وسط این‌همه تبلیغات تلویزیون و ترغیب مردم به مصرف گرایی و پوشش هنرپیشه‌ها که خودش یک دلیل مد شدن این سبک مانتوهاست چنین گزارشی از تلویزیون پخش شود.»  رفته‌اند سطح شهر و فروشگاه‌ها سراغ خانم‌هایی که در حال انتخاب مانتو هستند اما هیچ کدام مانتویی که به دردشان بخورد پیدا نمی‌کنند. چند نفری خانم چادری و چند نفری غیر چادری. حرف همه‌شان هم یکی‌ست: مانتوها یا خیلی کوتاه و اندامی‌اند یا خیلی بلند و گشاد. مردم‌اش و کارشناس و غیر کارشناسش هم هر چه کاسه کوزه هست می‌شکنند سر تولیدی‌ها و صنف و اتحادیه و سازمان نظارت و غیره. می‌گویم: «یعنی مشکل آن خیاط و طراحی‌ست که  این حرفه را بلد است و اینها را دوخته؟! یا آن صنفی که دنبال منفعت جیبش است و هر چه بازار داشته باشد تولید می‌کند؟! خب آن خیاط جز اینها بلد نیست یا اعتقادی به غیر اینها ندارد.  و آن اتحادیه و سازمان نظارت دغدغه‌ای ندارد که حالا یک عده سرگردان این بازار و آن بازار دنبال لباسی در شان خودشان و دختران و همسرانشان هستند و آخرش چاره‌ای ندارند که به همین مدل‌های توی ویترین‌ها رضایت بدهند.» ..


.  چند سال پیش می‌گفت می‌خواهد برای ادامه تحصیل در رشته‌اش برود خارج از کشور. همیشه پای ثابت نمایشگاه‌ها و فستیوال‌های فصلی لباس و پوشاک بوده و دائم خودش را به روز می‌کند. ژورنال‌ها و مدل‌هایش همیشه جدید و متنوع بوده.  خیاط ماهری است. یک سالی می‌شود مزون خودش را دارد. آن اوایل که می‌رفتیم پیشش حدود هفت هشت سال پیش هنوز داشت دوره می‌دید و حتی درز لباس هم برای این  و آن می‌دوخت. الان اما فقط مجلسی. چندتایی هم شاگرد دارد. آخرین بار از یکی از دوستان مشترکمان شنیدم چندنفری یکی عکاس، یکی طراح لباس، یکی خیاط دارند کارهایی می‌کنند. خبر خوشحال کننده‌ای بود. اینکه چند دختر مذهبی بنشینند دور هم هر کدام مجهز و مسلط به بخشی  از حرفه‌ای به نام طراحی مد و لباس فکری به حال زار پوشاک بانوی محجبه‌ی ایرانی کنند.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 خرداد 1393

می‌بافم
خیال و قصه و موهای دخترکم ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 اردیبهشت 1393

باید لیلایی باشد
بگوید مهریه‌ام باران
یک ماه..  دو ماه..  سه ماه..  که باران نبارید
مرد برود تمام شهر را جمع کند، ببرد بیرون شهر، نماز باران بخوانند

مهریه‌ی لیلا
مردم شهر را با هم
شهر را با باران
و این‌همه را با خدا آشتی دهد ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 آذر 1392

سکوت کرده‌ای روضه‌خوان؟
به احترام قرآن....

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 آبان 1392

 دارد
ساز غمناک‌ترین مرثیه‌ی جهان
کوک می‌شود ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 آبان 1392

دارد
دل مرده‌ی این شهر
زنده می‌شود

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 9 آبان 1392

هنوز شعرهای بسیاری ناگفته مانده
از حرف آخر عشـ ق
آنجا که نام کوچک تو آغاز می‌شود ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 آبان 1392

فرشته تاب دیدن نداشت
فرشته می‌خواست برود که گوشه‌ی بالَ‌ش گرفت به کاسه‌ی اشک‌های خدا
و باران گرفت ..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 آبان 1392

کاش رفته هم باشیم
بازآییم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 آبان 1392

نبودنت
این‌همه آسمان و ریسمان بافتن ندارد

کوتاه می‌آیم
کوتاه می‌نویسم
کوتاه‌تر از همیشه


نیست

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 مهر 1392

غربت از بین نمی‌رود
از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر ...  +

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 مهر 1392

مسلم 
به درهای بسته می‌خورد

زینب
دلش هزار راه می‌رود ...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 مهر 1392

دلتنگ سلامم نیست؟
درب وادی السلامتان پدر...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 20 مهر 1392

زینب
دلش شور می‌زند
از رسیدنش
ما
دلتنگ رسیدنش

...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 19 مهر 1392

+

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 15 مهر 1392

باید یواشکی رفت..
مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال، اولین اتوبوس را سوار شد. پانزده ساعت در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد. از لای پرده‌ی چرک‌تاب آبی  و از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته جاده را پایید؛ و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید: «مشهده! رسیدیم. التماس دعا!» بعد با لبخندی پیاده شد؛ نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرم، تا خود صبح در شلوغی‌های صحن و رواق‌ها گم شد. آخرش هم از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادم و «خانم نخواب!» یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکمُ و چادر را کشید روی صورتُ در همان حال هم خوابید و هم بی‌کسی و بی‌پناهی و بیچارگی خود را نشان امام داد و شاید هم یک دل سیر..
بعد صدای نقاره‌زنی که تمام شد و آفتاب زد، با گردنی کج و قدم‌های آهسته از باب الجواد آمد بیرون.. 
و دوباره ترمینال و اولین اتوبوس ولووی بیست و چند ساله‌ی درب و داغان و... یک دلِ تنگ که آرام گرفته.

یک مشهد یواشکی لطفا.. +

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 مهر 1392

دیگر رد پایی نمی‌بینم
شاید از رفتن باز ایستاده‌ای، شاید خواسته‌ای نفس‌های آخر نیز..
یا شاید،
نیمه‌ جانی‌ام را سپرده‌ای بر بالی.. چشم نگران و دست به دعا به محرابی...


نه.. نرفته‌ای
خدایی که تو باشی
پیش خودت، برای بنده‌ات...


دعایم می‌کنی؟

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 مهر 1392

دانه
دانه
بــرگـــــ

برگ
برگ
خاطـــره

قصه‌ی همیشه تکرار؛ پائــــیز ...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 3 مهر 1392

به حضرت پائیز بگویید زودتر بیایند، به همان سرعت از روی برگ‌های خشک و زرد بگذرند؛ رسیدند به چهارده آبان‌شان مشکی بپوشند. پا به پای هم برویم در تکیه‌ها، سرمان را بگذاریم بر شانه‌ی هم، یکریز بباریم..
دلمان تنها هوای محرم دارد و بس

 

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 30 شهریور 1392

همه‌ی قصه‌ی زندگی‌اش را پشت تاکسی نارنجی‌اش نوشته بود:
«امام رضا، ممنونم که به رضام شفا دادی»...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 شهریور 1392

اگر بودی، اگر یکّی نبودم
اگر یک قصه‌ی تکّی نبودم
کلاغ قصه شاید می‌رسیدُ
منم این‌قدر گنجشکی نبودم 

+

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 21 شهریور 1392

با توام من، آی دختر جان!
شیر دختر، ای شکوفه‌ی میوه‌دار ایل!
تیهوی شاهین شکار کُرد!
که به تاری از کمند گیسوست گیری
صد چنان سهراب یل را، آن که نتوانست
نازنین گردآفرید گرد
گرچه دانم گریه تسکین می‌دهد دردت،
لیک‌، دختر جان!
نبینم رو بگردانی به گرییدن
هی، بگردم قد و بالا، سرو بستانت!
من نمی‌خواهم ببیند دشمن بی‌رحم نامردم
قطره‌ای هم اشک وحشت پای چشمانت

آن دو آهویی که می‌دانم
که دو ببر خشمگین دارند در زنجیر مژگانت..
 

هی بگردم دخترم را، دختر با غیرتم، هم میهن کُردم!
من یقین دارم که می‌بینی
کاین زمان آبشخور ما، از چه رود بی سر و پایی‌ست؟
و کشان ما را به سوی خویش
چه لجن در ذات، دریایی‌ست؟
خوب می‌دانم، که دانی خوب
که چه بد دهری و دنیایی‌ست
با شبی چونین
در کمین ما چه بد روزی و فردایی‌ست
 

تو زنی مردانه‌ای، سالاری و از مرد هم پیشی
جامه جنست زن است، اما
درد و غیرت در تو دارد ریشه‌ای دیرین
کم مبین خود را، که از بسیار هم بیشی
گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین
مرد، یا سالار زن، باید بدانی این‌،
کاندرین روزان صدره تیره‌تر از شب،
اهل غیرت روزیش درد است
خواه در هر جامه، وز هر جنس،
درد قوت غالب مرد است..

مهدی اخوان ثالث

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 15 شهریور 1392

نامرد
در سیاهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است

فروغ فرخزاد

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 13 شهریور 1392

چقدر دور شد‌ه‌ای.. پلک‌هایم هم فهمیده‌اند و اشک‌شان در نمی‌آید از ترس این دستمال‌های کاغذی. یک وقت برای دوستی نوشتم «ابرها از آنچه که در آسمان می‌بینیم به ما نزدیکترند». چند وقتی‌ست زیاد سر به سر ابرها می‌گذاریم من و چشم‌هایم. شانه‌ات که نباشد، این موهای بافته هم شانه به خود نمی‌بینند. یک وقتی یادم می‌آید گریه که می‌کردم اشک‌ها را که تند و تند سر می‌خوردند روی گونه‌ام با پشت دست پاک می‌کردم. شبیه‌اش را دیده‌ای حتما. بچه‌ها... خواهرم که داشت موهایم را می‌بافت بچه‌ها هم نشستند توی صف.. چند وقتی‌ست یا کاری به کارشان ندارم یا آن جا که نباید پیدایشان شده و سریع کیف را باز کرده‌ام و دستمالی از بسته‌ی فال‌دار کشیده‌ام بیرونُ... بعد هم یادم افتاده هنوز فال را باز نکرده‌ام و گرفته‌امش توی مشت و رفته‌ام گوشه‌ای، دور از نگاه همه، چشم‌هایم را فشرده‌ام به هم... راستی! تو هم وقت فال گرفتن چشم‌هایت را می‌بندی؟! یا این تنها عادت ما زن‌هاست؟ چقدر دوست داشتم یکبار وقت فال گرفتن سرم روی شانه‌ی تو باشد، حافظ را باز کنی، من از گوشه‌‌ی چشم تماشایت کنم و توی دلم بخندم به حافظ که.. ای بابا! کجای کاری با این غزل‌هایت... طی شد ایام هجر و...‏
ای بابا.. کجای کارم با این حرف‌ها؟! تو دور شده‌ای. خیلی دور.. هر چقدر هم ابرها نزدیک باشند. هر چقدر هم فال‌های دخترک فال فروش ایستگاه مترو آزادی معجزه کند و حافظ هر بار بگوید: یوسف گمگشته بازآید.. تو برنمی‌گردی..... اما حتما باید راهی باشد که این موهای من به شانه‌های پلاستیکی عادت کنند. مگر نه اینکه چشم‌هایم به نبودنت عادت کرده‌اند و دیگر وقت و بی‌وقت چکه... اصلا آن‌قدر چکه کردند که یک روز مادر گفت خواب ندارم از دست چشم‌هایت........ فردایش با چشم‌های سرخ به مادر گفتم خواب هم خوب است. اگر بیاید.. اگر ببرد.. اگر بیاورد....‏
 



دیدی آخرش سپردی‌ام دست همین خواب‌ها و رفتی...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 12 شهریور 1392

کاروان رسیده بهشت. پیرمرد پشت تریبون می‌گوید: «خودروی اول برای خانم‌هاست. بگذارید تابوت‌ها را خانم‌ها ببرنند معراج». ایستاده‌ایم کنار پیاده‌رو و حسرت می‌خوریم. صدایی از جمعیت پشت سرمان می‌گوید: «خانم‌ها چطور بردارند؟» خانمی با اشک جوابش می‌دهد: «تابوت‌ها سنگین نیستند. خانم‌ها هم می‌توانند بردارند»...



اگر دریا نمی‌گنجد به کوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جســـم پهلوان‌ها را؟


یادم می‌آید می‌گفت: «اگر معنای این یک بیت را بفهمی دیگر نمی‌پرسی چرا قبر عباس(ع) کوچک است»..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 11 شهریور 1392

چرا اهلی این دردها نمی‌شوی.....

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 8 شهریور 1392

زن که باشی
گفتن از دلتنگی‌‌هایت
آسمان و ریسمان بافتن نمی‌خواهد

موهای بافته‌ات -که همیشه به یک کش موی ساده بند بوده- کافی‌ست
تا همه بدانند دلتنگ کسی هستی...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 7 شهریور 1392

یک چیزی قرار است پیدا بشود در این تاریکی
به تاریکی که یقین کنی
پیدا می‌شود..

وَ ما اَوْضَحَ الْحَقَ‏عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ
و چه اندازه حقيقت روشن است‏ براى كسي كه تو راهش را نشانش داده‏اى..


..مناجات المريدين

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 6 شهریور 1392

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
کــه رحم اگـــر نکند مدعی خـــدا بکند ...


این‌روزها زیاد با خودم تکرارش می‌کنم

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 5 شهریور 1392

هوای تهران

پَــر پَــر است...

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 4 شهریور 1392

نوشتن از بعضی حرف‌ها جسارت نمی‌خواهد
حماقت هم..
نوشتن از بعضی حرف‌ها
ایمان می‌خواهد.

همین

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 2 شهریور 1392

این‌روزهای من و این غزل ...

زندگی شد من و یک سلسله ناکامی‌ها
مستم از ساغر خون جگر آشامی‌ها


بس‌ که با شاهد ناکامیم الفت‌ها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامی‌ها

بخت برگشته‌ی ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی‌ها

دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامی‌ها

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامی‌ها

نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامی‌ها

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامی‌ها

شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامی‌ها


پدر همیشه می‌گوید: در اتاقی که هیچ‌کس نیست نباید چراغی روشن باشد.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 شهریور 1392

برگ‌ریز دامنم!
کمی سبزتر!
خدا را چه دیدی؟
شاید، پاییز امسال
با خودش بهار داشت..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 مرداد 1392

روزهایت باید
در انتظار روزی بگذرد
که بر آن
مهر سفر کربلا خورده است..

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 3 مرداد 1392

توی پاکت دعا
نامه‌ای به خط خیس
حاوی تمام غصه‌های ما


روی پاکت سفید
یک طرف
آدرسی به رنگ سبز:
جانماز مخملی و خیس ما

سمت دیگرش:
اشک، آسمان، استجابت دعا
آدرس خدا


مهر روی نامه هم
مهر توی جانماز
مهر کربلا


نامه ابر روی ابر
آسمان به آسمان
پله پله از ستاره‌ها
می‌رسد به مقصدش

پستچی:
دست کوچک فرشته‌ها

شب پس از دعا و ناز 
روی پای جانماز
با نوازش خدا
خواب برده بی‌هوا
دو تا چشم خیس را !


«بغضِ نیمه شب، نیاز
دست‌های خالی دعا
اشک، التماس» ..


جواب این نامه
با خود خداست

می‌رسد به صبح
جواب نامه‌ از آسمان

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 1 مرداد 1392

با چادرم شوخی داریم
امروز پایش را از عمد گرفت به پایم! خوردم زمین. وسط خیابان. 
سنگریزه‌ای دستم را خراشید!
غمگین روی صندلی افتاده. دلخور است.. از دست خودش!
دارم می‌برم آبی بپاشم به سر و رویش،


بخنـدد!
بخندیم!

با چادرم رفیقم..

______________________________
برای موج وبلاگی صبر ریحانه‌ها

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 تیر 1392

این روزهای سیاه عریانی
روسپیدتر از چادرم نمی‌یابم
 


________________________
برای موج وبلاگی
 صبر ریحانه‌ها

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 28 تیر 1392

وقتی می‌پرسند: نمی‌پزید در این گرما؟! یک لبخند بزن و بگو: سرگرم عشقبازی که باشی و در اشتیاق خاکستر شدن، این گرما که شوخی کوچکی بیش نیست! بعد دقیق شو در چهره‌شان، تا خوب تماشا کنی که چطور می‌شود با یک چادر، تمام معادلات عقلانی‌شان را در لحظه‌ای بر هم زد!

خودمانیم.. این‌طور عریان و بی‌پرده دیوانگی کردن هم عالمی داردها!
 

________________________
برای موج وبلاگی
 صبر ریحانه‌ها

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 27 تیر 1392

می‌تواند همه‌ی عمر تو را دوست بدارد
اگر این دلهره، این دل‌نگرانی بگذارد

...
زن نگاهش به درختی‌ست که در آخر خرداد

ناگهان روی زمین ریخته هر برگ که دارد

نه فرود آمده برفی، نه وزیده‌است نسیمی
پس چه واداشته او را که چنین زرد ببارد؟

زن نگاهش به درخت است و به جنگل که قرار است
هم تبر را و هم این حادثه را تاب بیارد

تو به زن خیره‌ای و منتظری دست ظریفش
باز دستان تو را گرم و صمیمی بفشارد

دست‌های تو در این فکر که کی شاخه گلی را
به سرانگشت نوازشگر این زن بسپارد

زنِ سرمازده دلواپس این است که آیا
وقت دارد همه‌ی باغچه را باز بکارد؟

و حواسش به درختان که: مبادا نتواند
جای هر سرو که افتاد نهالی بنشاند
...
می‌تواند همه‌ی عمر تو را دوست بدارد؟
شاید.. اما اگر این دل نگرانی بگذارد..


از کتاب آویشن و اندوه - پانته‌آ صفائی

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 29 خرداد 1392

تا قبل از دوم خرداد در ایران اسلامی ما خیلی چیزها نبود، و خیلی چیزها بود اما در حقیقت نبود. نه صف طویل ثبت نام اعتکافی، نه صبح‌های جمعه و دعای ندبه‌ای این سر و آن سر کشور و حتی بالای کوهش. هیات‌ها رنگ و بوی امروز را نداشتند و بیشتر مسن‌ها پای منبری بودند. اگر کسی پایان مراسم‌ش برای انقلاب و رهبری دعا می‌کرد این همه جوان آمین‌گوی بلند که حاضر است همان لحظه جانش را برای رهبرش بدهد نداشت.

مردم از جنگ برگشته بودند و هنوز روح و جسم‌شان درد می‌کرد و گرد و خاک ویرانی‌های جنگ را از سر و روی‌شان نتکانده بودند. هجوم تبلیغات و تهاجم فرهنگی غرب بود و بچه حزب‌اللهی‌هایی که بودند اما غربال نشده. بودند اما دهه شصتی‌هایی که از جنگ خاطره‌ای محو در خاطر داشتند و چیزی که باید از حجاب و مسجد و بسیج و اعتقاداتی که پدرانشان به آنها تشویق‌شان می‌کردند نمی‌دانستند. دخترها چادر می‌پوشیدند و پسرها ریش می‌گذاشتند و چفیه به گردن داشتند اما قلب‌شان برای آنها نمی‌تپید. برای آنها همه‌ی اینها قابل احترام بود ‫اما بدون تعقل. بدون خون دل خوردن. شاید کمتر دانش‌آموزی یا جوانی برای فلان حاجتش نذر چله‌ی زیارت عاشورا می‌گرفت. ولایت بود، ولی فقیه بود، اما هنوز کسی برای اینها تعریفش نکرده بود.

اما.. دوم خرداد و روی کار آمدن دولت اصلاحات و حمله‌ی تمام عیار خارجی و داخلی به تمام  اینها اعتقادات‌مان را واقعی به ما داد. هیات‌ها رنگ و بو گرفت. جوان‌ها شدند پای ثابت بسیج مسجد محله و نماز جمعه و هیات. برای چادر و چفیه فحش شنیدند و خون دل خوردند. دیدند با احساسات نمی‌شود از اعتقادات دفاع کرد، برای دفاع از حریمی که برایش حرمت قائل بودند خودشان را به سلاح شعور و تفکر مسلح کردند. و با اعتقاد و اعتماد قلبی به گرد و خاک‌های نشسته بر چهره‌ی پدر و مادرانشان فریاد زدند «تا زنده‌ایم رزمنده‌ایم» و پشت رهبرشان ایستادند.

ماه رمضان‌ها و فطرها، قربان‌ها و جمعه‌هایش نمازهایشان را به مولایشان اقتدا کردند. پشت میز دانشگاه برای اعتقادشان با استاد و همکلاسی بحث کردند و جنگیدند و حتی چند سال برای نمره‌ی قبولی یک واحد درسی رفتند و آمدند. و گاهی برای همین‌ها رفتند پشت میله‌های زندان. بارها کتک خوردند و فحش شنیدند و عزم‌شان برای ایستادن راسخ‌تر شد. اتفاق‌های فرهنگی خوبی همین سال‌ها بین دانشجوها و طلاب پا گرفت، که یکی از آن‌ها ارودهای جهادی روستایی بود.
 

نسل ما در فضای حاکم تفکر اصلاحاتی بر کشور، آرمان‌های امام را با جان و دل شناختند و صدایش را به گوش جان سپردند که «امید من به شما دبستانی‌هاست» و «نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد» و برای دفاع از آن عزم‌شان راسخ‌تر و همت‌شان بلندتر شد.

اما.. هشت سال عافیت، دانستن قدر اینها را از ما گرفت. دشمن اصلی را فراموش کردیم. باد غرور پیروزی‌های این سال‌ها گرفت‌مان و خیال کردیم مردم فقط ما هستیم. حالا بد نیست چندسالی دوباره بشویم پای ثابت نمازجمعه‌ها و قرارهایمان جمعه ده صبح دانشگاه تهران باشد. بد نیست اگر نتوانستیم برویم همیشه ظهرهای جمعه رادیویی کنار گوش‌مان روشن باشد. بد نیست گاهی چراغ‌های وضعیت قرمز روشن شوند و امنیت پوشالی رنگی ببازد.

بد نیست از گوشه‌ی اتاق‌ها و دفترهای کارمان بزنیم بیرون، و دنیا را بزرگ‌تر از فضای وبلاگ و نشریه و سایت‌مان ببینیم. بد نیست مردم عادی شهر و روستا را جدی بگیریم. بد نیست برای برگزاری اردوهای جهادی‌مان برنامه‌های موثری‌تر بریزیم. بد نیست چندتایی روزنامه از این جناح و آن جناح ورق بزنیم، یالثاراتی منتشر کنیم و جمعه‌ها بایستیم سر فلسطین و کارگر و بدهیم دست همین مردم.

بد نیست روزهای قدس و 13 آبان و 22 بهمن مان را جدی‌تر بگیریم. بد نیست چادرمان را محکم‌تر بگیریم و چندتایی فحش حسابی برای ریش و بسیجی بودن‌مان بخوریم. بد نیست گاهی توی دانشگاه و خیابان به خاطر همین‌ها کتک بخوریم و یادمان بیاید چیزی به اسم امر به معروف و نهی از منکری که فراموش کردیم و حالا این سیلی همان است.

بد نیست بفهمیم عمار بودن توی عافیت به همان درد عافیت می‌خورد و حالا وقت مردهایی‌ست که باید توی کار و زارها چند مرده حلاج بودن خودشان را نشان بدهند. بد نیست بفهمیم دشمن اصلی ما خودمانیم و دشمن پنداشتن‌های همسنگری‌هایمان. بد نیست برود چند صباحی عافیتی که در آن بودیم و قدرش را ندانستیم. بد نیست جزئی‌تر و دقیق‌تر، منصفانه‌تر و با چشمی بازتر و نه بر اساس منافع، چندباره صحبت‌های رهبرمان را در این سال‌ها گوش کنیم و بخوانیم. بد نیست دشمن اصلی را ببینیم و با او زندگی کنیم! بد نیست این باد غرور کمی بخوابد.

به قلم زیبا محبیان در تاریخ 26 خرداد 1392